گفتن جهودى على عليه السلام را كه اگر اعتماد دارى بر حافظى خدا از سر اين كوشك خود را در انداز و جواب آن حضرت او را
( ( 353 ) ) مرتضى را گفت روزى يك عنود
كاو ز تعظيم خدا آگه نبود
( ( 354 ) ) بر سر قصرى و بامى بس بلند
حفظ حق را واقفى اى هوشمند
( ( 355 ) ) گفت آرى او حفيظ است و غنى
هستى ما را ز طفلى و منى
( ( 356 ) ) گفت خود را اندر افكن هين ز بام
اعتمادى كن به حفظ حق تمام
( ( 357 ) ) تا يقين گردد مرا ايقان تو
و اعتماد خوب با برهان تو
( ( 358 ) ) پس اميرش گفت خامش كن برو
تا نگردد جانت از جرئت گرو
( ( 359 ) ) كى رسد مر بنده را كاو با خدا
آزمايش پيش آرد ز ابتلا
( ( 360 ) ) بنده را كى زهره باشد كز فضول
امتحان حق كند اى گيج گول
( ( 361 ) ) آن خدا را مىرسد كاو امتحان
پيش آرد هر دمى با بندگان
( ( 362 ) ) تا به ما ما را نمايد آشكار
كه چه داريم از عقيده در سرار
( ( 363 ) ) هيچ آدم گفت حق را كه تو را
امتحان كردم درين جرم و خطا
( ( 364 ) ) تا ببينم غايت حلمت شها
اه كه را باشد مجال اين كه را
( ( 365 ) ) عقل تو از بس كه آمد خيره سر
هست عذرت از گناه تو بتر
( ( 366 ) ) آن كه او افراشت سقف آسمان
تو چه دانى كردن او را امتحان
( ( 367 ) ) اى ندانسته تو شرّ و خير را
امتحان خود را كن آن گه غير را
( ( 368 ) ) امتحان خود چو كردى اى فلان
فارغ آيى ز امتحان ديگران
( ( 369 ) ) چون بدانستى كه شكر دانه اى
پس بدانى كاهل شكر خانه اى
( ( 370 ) ) پس بدان بىامتحانى كه إله
شكرى نفرستدت تا جايگاه
( ( 371 ) ) اين بدان بىامتحان از علم شاه
چون سرى نفرستدت ناجايگاه
( ( 372 ) ) هيچ عاقل افكند درّ ثمين
در ميان مستراح پر چمين ؟
( ( 373 ) ) ز ان كه گندم را حكيم آگهى
هيچ نفرستد به انبار كهى