قصهء آن دباغ كه در بازار عطاران از بوى عطر و مشك بىهوش و رنجور شد
آن يكى دباغ در بازار شد
تا خرد آن چه و را در كار بد
( ( 257 ) ) آن يكى افتاد بىهوش و خميد
چون كه در بازار عطاران رسيد
( ( 258 ) ) بوى عطرش زد ز عطاران راد
تا بگرديدش سر و بر جا فتاد
( ( 259 ) ) هم چو مردار اوفتاد او بىخبر
نيم روز اندر ميان رهگذر
( ( 260 ) ) جمع آمد خلق بر وى آن زمان
جملگى لا حول گو درمانكنان
( ( 261 ) ) آن يكى كف بر دل او مىبراند
وز گلاب آن ديگرى بر وى فشاند
( ( 262 ) ) او نمىدانست كاندر مرتعه
از گلاب آمد و را اين واقعه
( ( 263 ) ) آن يكى دستش همىماليد و سر
و آن دگر از پوشش مىكرد كم
( ( 265 ) ) و آن شده خم تا نفس چون مىكشد
و آن دگر بو از دهانش مىشمد
و آن دگر نبضش گرفته از خرد
منتظر تا نبض او چون مىجهد
( ( 266 ) ) تا كه مىخورده است يا بنگ و حشيش
خلق درماندند اندر بىهُشيش
( ( 267 ) ) پس خبر بردند خويشان را شتاب
كه فلان افتاده است اين جا خراب
( ( 268 ) ) كس نمىداند كه چون مصروع گشت
يا چه شد كاو را فتاد از بام طشت
( ( 269 ) ) يك برادر داشت آن دباغ زفت
گر بز و دانا بيامد زود تفت
( ( 270 ) ) اندكى سرگين سگ در آستين
خلق را بشكافت و آمد با حنين
( ( 271 ) ) گفت من رنجش همىدانم ز چيست
چون سبب دانى دوا كردن جليست
( ( 272 ) ) چون سبب معلوم نبود مشكل است
داروى رنج و در آن صد محمل است
( ( 273 ) ) چون بدانستى سبب را سهل شد
دانش اسباب دفع جهل شد
( ( 274 ) ) گفت با خود هستش اندر مغز و رگ
توى بر تو بوى آن سرگين سگ
( ( 275 ) ) تا ميان اندر حدث او تا به شب
غرق دباغى است او روزى طلب