تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 316

مساهمون:

ص٣١٦
فيلسوفى كنيم بايد فيلسوفى كنيم ، و اگر مقتضى نيست كه فيلسوفى كنيم ، باز بايد فيلسوفى كنيم تا اثبات كنيم كه فيلسوفى مقتضى ندارد . به اضافهء اين كه پرچمداران تحولات چه اجتماعى و سياسى ، چه اخلاقى و مذهبى چه حقوقى و اقتصادى نمىتوانند نظريات خود را به طور دقيق و كامل و براى همه كس حتى براى خودشان هم از روى اصول رياضى و مشاهدات اثبات كنند ، كارى را كه مىتوانند قابل درك بسازند ، مىتوانند بگويند : اين وضع موجود صحيح نيست و بطلان و فساد آن را مىبينند و به ديگران هم نشان مىدهند . با اين روشنايى محسوس مطلق تثبيت شده در وضع مفروض را متزلزل مىسازند ، بسيار خوب ، آن مطلق پوسيده نمىتواند وضع اجتماع را به طور منطقى اصلاح نمايد ، حالا پس از اين چه بايد كرد ؟ پس از اين بايد فلان سيستم اجتماعى را پياده كنيم ، بسيار خوب ، آيا تمام عوامل و مقدمات و اجزاء و شرايط و نتايج آن سيستم مطلوب كه مىخواهد جايگزين مطلق متزلزل شود ، قابل اثبات علمى و محسوس است ؟ نه ، زيرا چنين سيستمى هرگز در تاريخ بشرى از افكار پرچمداران به وجود نيامده است . بنا بر اين جزء ديگر مكتب اين است كه بايد اين كار را بكنيم . اين است معناى مطلق گرايى كه ضرورت تحولات را بر دوش اجتماعات تحميل مىكند . و موقعى كه جزء دوم مكتب كه تكميل كنندهء مطلق است غير قابل حس و اثبات مىباشد ، دل دارىهاى گوناگون شروع مىگردد . مثلًا گفته مىشود پاى بشر در كار است و معلوم است هر جا كه پاى انسان در كار باشد ، سر نوشت مطلقها را خدا مىداند و بس و نيز ممكن است گفته شود : اين روشنايىهايى است كه در اين دورهء كنونى و با شرايط فعلى به دست ما آمده است . روشن شدن آن تاريكىها را هم گذشت زمان به عهده گرفته است كه تدريجاً همه و همهء آن تاريكىها به روشنايى مبدل خواهد گشت . اين همان مطلقها است كه ما افراد بشرى از آغاز تمدن تا كنون در رؤيايش غوطه ور و تلخىهاى واقعيات را بوسيله ى آن رؤياها تحمل نموده و حركت كرده ايم