نواختن معشوق عاشق بىهوش را تا به هوش باز آيد
باز گردم جانب صدر جهان
در نوازش عاشق خود را نهان
( ( 4664 ) ) مىكشيد از بىهشىاش در بيان
اندك اندك از كرم صدر جهان
بر گرفتش سر نهان اندر كنار
بر رخش مىكرد اشك تر نثار
( ( 4665 ) ) بانگ زد در گوش او شه كاى گدا
زر نثار آوردمت دامن گشا
( ( 4666 ) ) جان تو كاندر فراقم مىطپيد
چون كه زنهارش رسيدم چون رميد ؟
( ( 4667 ) ) اى بديده در فراقم گرم و سرد
با خود آ از بىخودى و باز گرد
( ( 4668 ) ) مرغ خانه اشترى را بىخرد
رسم مهمانش به خانه مىبرد
( ( 4669 ) ) چون به خانهء مرغ اشتر پا نهاد
خانه ويران گشت و سقف اندر فتاد
( ( 4670 ) ) خانهء مرغ است عقل و هوش ما
هوش صالح طالب ناقهء خدا
( ( 4671 ) ) ناقه چون سر كرد در آب و گلش
نى گل آن جا ماند نى جان و دلش
( ( 4672 ) ) كرد فضل عشق انسان را فضول
زين فزون جويى ظلوم است و جهول
( ( 4673 ) ) جاهل است و اندر اين مشكل شكار
مىكشد خرگوش شيرى در كنار
( ( 4674 ) ) كى كنار اندر كشيدى شير را ؟
گر بدانستى و ديدى شير را
( ( 4675 ) ) ظالم است او بر خود و بر جان خود
ظلم بين كز عدلها گو مىبرد
( ( 4676 ) ) جهل او مر علمها را اوستاد
ظلم او مر عدلها را شد رشاد
( ( 4677 ) ) دست او بگرفت كاين رفته دمش
آن گهى آيد كه من دم بخشمش
( ( 4678 ) ) چون به من زنده شود آن مرده تن
جان من باشد كه روى آرد به من
( ( 4679 ) ) من كنم او را ازين جان محتشم
جان كه من بخشم ببيند بخششم
( ( 4680 ) ) جان نامحرم نبيند روى دوست
جز همان جان كاصل او از كوى اوست
( ( 4681 ) ) در دمم قصابوار اين دوست را
تا هلد آن مغز نغزش پوست را
( ( 4682 ) ) گفت اى جان رميده از بلا
وصل را ما در گشاديم الصلا