تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 229

مساهمون:

ص٢٢٩

نواختن معشوق عاشق بىهوش را تا به هوش باز آيد

باز گردم جانب صدر جهان در نوازش عاشق خود را نهان ( ( 4664 ) ) مىكشيد از بىهشىاش در بيان اندك اندك از كرم صدر جهان بر گرفتش سر نهان اندر كنار بر رخش مىكرد اشك تر نثار ( ( 4665 ) ) بانگ زد در گوش او شه كاى گدا زر نثار آوردمت دامن گشا ( ( 4666 ) ) جان تو كاندر فراقم مىطپيد چون كه زنهارش رسيدم چون رميد ؟ ( ( 4667 ) ) اى بديده در فراقم گرم و سرد با خود آ از بىخودى و باز گرد ( ( 4668 ) ) مرغ خانه اشترى را بىخرد رسم مهمانش به خانه مىبرد ( ( 4669 ) ) چون به خانهء مرغ اشتر پا نهاد خانه ويران گشت و سقف اندر فتاد ( ( 4670 ) ) خانهء مرغ است عقل و هوش ما هوش صالح طالب ناقهء خدا ( ( 4671 ) ) ناقه چون سر كرد در آب و گلش نى گل آن جا ماند نى جان و دلش ( ( 4672 ) ) كرد فضل عشق انسان را فضول زين فزون جويى ظلوم است و جهول ( ( 4673 ) ) جاهل است و اندر اين مشكل شكار مىكشد خرگوش شيرى در كنار ( ( 4674 ) ) كى كنار اندر كشيدى شير را ؟ گر بدانستى و ديدى شير را ( ( 4675 ) ) ظالم است او بر خود و بر جان خود ظلم بين كز عدلها گو مىبرد ( ( 4676 ) ) جهل او مر علمها را اوستاد ظلم او مر عدلها را شد رشاد ( ( 4677 ) ) دست او بگرفت كاين رفته دمش آن گهى آيد كه من دم بخشمش ( ( 4678 ) ) چون به من زنده شود آن مرده تن جان من باشد كه روى آرد به من ( ( 4679 ) ) من كنم او را ازين جان محتشم جان كه من بخشم ببيند بخششم ( ( 4680 ) ) جان نامحرم نبيند روى دوست جز همان جان كاصل او از كوى اوست ( ( 4681 ) ) در دمم قصابوار اين دوست را تا هلد آن مغز نغزش پوست را ( ( 4682 ) ) گفت اى جان رميده از بلا وصل را ما در گشاديم الصلا