ما غافل بود ، خاطر گنهكار از ما ترسان و بيمناك است ، ولى در عين حال در همان بيم و هراسش صدها اميد وجود دارد .
من شخص وقيح و ياوه و تبه كار را مىترسانم ، اما كسى كه خود در بارهء من احساس شوكتى مىكند و مىترسد به چه علت مىتوانم او را بترسانم ؟ همواره آتش سوزان را زير ديگ سرد مىگذارند و آن ديگى كه خود مىجوشد و لبريز مىگردد ، چه احتياجى به آتش دارد . من كسانى را كه ايمن و بىخيال هستند با خشم و خروش خود بيمناك مىسازم و كسانى را كه در بارهء من ترس و بيم دارند ، با بردبارى و شكيبايى ، اضطراب و واهمه شان را بر طرف مىسازم .
من آن پاره دوزم كه وصله ها را در مورد خود به كار مىبرم و براى هر كسى شربت شايستهء او را مىچشانم .
راز درونى انسانى چونان ريشهء درخت است كه برگهايش را از چوب سخت بيرون مىآورد و شكوفانش مىسازد ، آنهمه برگها با آن ريشه ، سنخيت داشته و نمىتواند غير سنخ خود را بروياند ، اين اصل در همهء موجودات خواه درخت باشد ، خواه نفوس انسانى ، خواه عقول آدميان ، هميشه در جريان است .
درختان وفا كه در زمين كاشته شود ، ميوه هاى خود را تا خيمهء مينا رنگ آسمان بر مىافرازد . اين است قانونى كه يزدان پاك در كتاب آسمانىاش بما تعليم فرموده است .
« أَصْلُها ثابِتٌ وَفَرْعُها فِي اَلسَّماءِ » 14 : 24 جايى كه آسمان از عشق پر و بال يافته و به حركت در آمده است چگونه اين عشق در دل صدر جهان بال و پر نروياند ؟ صدر جهان خوب احساس مىكرد كه امواج عفو و بخشش در اقيانوس دلش موج مىزند و او را مىشوراند ، اين تموجات شگفت انگيز بىعلت و تصادفى نبود ، زيرا اقيانوس عشق ، درون عاشق و معشوق را يكى مىكند و از هر يك از آن دو كه
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 155
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص١٥٥