( ( 4393 ) ) هيچ عاشقى خود نباشد وصل جو
كه نه معشوقش بود جوياى او
( ( 4394 ) ) ليك عشق عاشقان تن زه كند
عشق معشوقان خوش و فربه كند
وصال جويى عاشق ناشى از جويندگى معشوق است عاشق خويش را
عشق آن پديدهء بىشناسنامه در كشور درون ، از نگاهى آغاز مىشود و در دست بهم دادن تمام نيروها و روابط مغزى براى روشن كردن يك لامپ كه تنها معشوق را نشان مىدهد تكميل و با سوختن همان لامپ كه كشف از مختل شدن همهء نيروها و روابط مغزى مىنمايد ، پايان مىپذيرد .
ميان آغاز و پايان عشقهاى مجازى ، روح آدمى در معرض تحولات فراوانى است كه معمولا قابل پيش بينى نيست ، چه بسا كه در يك يا چند تحول ، عشق مجازى مبدل به عشق حقيقى مىگردد .
اين سر نوشت در عشقهاى مجازى قطعى است . مفاد بيت دوم ناظر به همين عشقهاى مجازى است ، و الا در عشق حقيقى كه جلال الدين در سر تا سر مثنوى آهنگ آن را مىنوازد ، دو خاصيت لاغر شدن و فربه شدن كه ناشى از سوزش فراق عاشق و لذت توجه معشوق به عاشق خويش است ، به كلى منتفى مىباشد ، زيرا لاغرى و فربهى ، مخصوصاً پديدهء دوم ( فربهى ) از مقتضيات وصول بمطلوب خود طبيعى است ، بلى در عشق حقيقى موضوع لاغرى و تغييرات در رنگ و نيروها در مراحل اولى عشق امكان پذير است ، ولى در مراحل اعلاى آن ، « خود طبيعى » به طورى تعديل مىيابد كه پيرو من انسانى مىگردد و مانند ديدن چشم و بوييدن بينى و لمس اعضاء ، وظيفه ى خود را انجام مىدهد و از بهره بردارىهاى قانون جسم و ماده برخوردار مىگردد .
پيامبران و اولياء الله كه عشاق حقيقى الهى بودند . نه نقصى در حواس داشتند