تفسير آيه كه « وَأَجْلِبْ عَلَيْهِمْ بِخَيْلِكَ وَرَجِلِكَ » 17 : 64
( ( 4326 ) ) تو چو عزم دين كنى با اجتهاد
ديو بانگت بر زند اندر نهاد
( ( 4327 ) ) كه مرو ز ان سو بينديش اى غوى
كه اسير رنج و درويشى شوى
( ( 4328 ) ) بىنوا گردى ز ياران وا برى
خوار گردى و پشيمانى خورى
( ( 4329 ) ) تو ز بيم بانگ آن ديو لعين
وا گريزى در ظلالت از يقين
( ( 4330 ) ) كه هلا فردا و پس فردا مراست
راه دين پويم كه مهلت پيش ماست
( ( 4331 ) ) مرگ بينى باز كاو از چپ و راست
مىكشد همسايه را تا بانگ خاست
( ( 4332 ) ) باز عزم دين كنى از بيم جان
مرده سازى خويشتن را يك زمان
( ( 4333 ) ) پس سلح بر بندى از علم و حكم
كه من از خوفى نيارم پاى كم
( ( 4334 ) ) باز بانگى بر زند بر تو ز مكر
كه بترس و باز گرد از تيغ فقر
( ( 4335 ) ) باز بگريزى ز راه روشنى
آن سلاح علم و فن را بفكنى
( ( 4336 ) ) سالها او را به بانگى بنده اى
در چنين ظلمت نمد افكنده اى
( ( 4337 ) ) هيبت بانگ شياطين خلق را
بند كرده است و گرفته حلق را
( ( 4338 ) ) تا چنان نوميد شد جانشان ز نور
كه روان كافران ز اهل قبور
( ( 4339 ) ) اين شكوه بانگ آن ملعون بود
هيبت بانگ خدايى چون بود
( ( 4340 ) ) هيبت باز است بر كبك نجيب
هر مگس را نيست ز ان هيبت نصيب
( ( 4341 ) ) ز انكه نبود باز صياد مگس
عنكبوتان مىمگس گيرند و بس
( ( 4342 ) ) عنكبوت ديو بر تو چون ذباب
كرّ و فرّ دارد نه بر كبك و عقاب
( ( 4343 ) ) بانگ ديوان گله بان اشقياست
بانگ سلطان پاسبان اولياست
( ( 4344 ) ) تا نياميزد بدين دو بانگ دور
قطرهاى از بحر خوش با بحر شور