( ( 3070 ) ) آن كه نگذارد كز اين سو پا نهى
او بدين سو بست پاى اين رهى
( ( 3071 ) ) ماهيان را بحر نگذارد برون
خاكيان را بحر نگذارد درون
( ( 3072 ) ) اصل ماهى ز آب و حيوان از گل است
حيله و تدبير اين جا باطل است
( ( 3073 ) ) قفل زفت است و گشاينده خدا
دست در تسليم رو و اندر رضا
( ( 3074 ) ) ذره ذره گر شود مفتاحها
اين گشايش نيست جز از كبريا
( ( 3075 ) ) چون فراموشت شود تدبير خويش
يا بى آن بخت جوان از پير خويش
( ( 3076 ) ) چون فراموش خودى يادت كنند
بنده گشتى آن گه آزادت كنند
گر تو خواهى حُرّى و دل زندگى
بندگى كن بندگى كن بندگى
از خودى بگذر كه تا يا بى خدا
فانى حق شو كه تا يا بى بقا
گر تو را بايد وصال راستين
محو شو و اللَّه اعلم باليقين
تفسير ابيات
در بارهء آن مطلب كه گفتم : هر كس در موقعيت حياتى كه در دست دارد ، به وسيلهء يك رابطه مخصوص با پشت پرده طبيعت توجيه مىشود كه توانايى رها كردن آن رابطه را ندارد ، مثالى آمده است و من آن را توضيح مىدهم باشد كه از اين راز پوشيده بويى ببرى . گوش دل باز كن تا از اين داستان كه مىگويم بتوانى نصيبى ببرى . در زمانهاى گذشته اميرى از بزرگان غلامى بنام سنقر داشت . امير براى رفتن به گرمابه نيازمند و آماده شد .
سنقر را صدا كرد و گفت : سنقر ، سر بر دار و برو طاس و حوله و گل سر شوى را از كنيز بگير ، حتما بايد به گرمابه برويم . سنقر آمد و طاس و حولهء خوب از كنيز گرفت و همراه امير راه افتاد .
سر راهشان مسجدى بود و صداى بر پا شدن نماز طنين انداز شده بود ، سنقر بدان جهت كه سخت مشتاق نماز بود ، گفت : اى امير عزيز ، و اى بنده نواز ، تو مقدارى در اين دكان بنشين و صبر كن تا من در اين مسجد نماز بگذارم و سورهء توحيد را