كنم : فردى هست كه در مرغزار با طراوت و كنار جويبارهايش در عالمى از لذت و انبساط غوطه مىخورد ، در همان حال فرد ديگرى در نزد او در عذاب دردناك فرو رفته است .
آن فرد غمناك -
در عجب مانده كه ذوق اين ز چيست ؟
آن انسان شادان هم -
در عجب مانده كه او در حبس كيست ؟
چرا آن مرد بد بخت در خشكى مانده است ، با اين كه در اين جا چشمه سارها موج مىزند ؟ اين چه زرد رويى است كه در آن شخص مىبينم ، با اين كه همه گونه دوا در اين جا وجود دارد ؟ برخيز اى همنشين عزيزم ، نزد من بيا ، اين جا چمن و مرغزار خرم و سر سبز است او مىگويد : اى جان من ، قدرت آمدن ندارم .
بار ديگر مىگويد : جانا ، برخيز و بيا ، آخر پاى تو كه بسته نيست و باز است ، او مىگويد : تو همانجا باش ، من توانايى آمدن به نزد تو را ندارم .