حكايت امير و غلامش كه نماز باره بود و انس عظيم داشت در مناجات و نماز با حق
يك مثل آمد در اين معنى بگفت
بو كه يا بى زين بيان سرّ نهفت
اندرين معنى بگويم قصه اى
گوش بگشا تا برى ز ان حصه اى
در زمانى بود اميرى از كرام
بود سنقر نام او را يك غلام
( ( 3055 ) ) مير شد محتاج گرمابه سحر
بانگ زد سنقر هلا بردار سر
( ( 3056 ) ) طاس و منديل و گل از التون بگير
تا به گرمابه رويم اى ناگزير
( ( 3057 ) ) سنقر آمد طاس و منديل نكو
بر گرفت و رفت با او دو به دو
( ( 3058 ) ) مسجدى در ره بد و بانگ صلا
آمد اندر گوش سنقر برملا
( ( 3059 ) ) بود سنقر سخت مولع در نماز
گفت اى مير من اى بنده نواز
( ( 3060 ) ) تو بدين دكان زمانى صبر كن
تا گزارم فرض و خوانم لم يكن
رفت سنقر مير بر دكان نشست
منتظر از بادهء پندار مست
مير از بهر دل آن زنده جان
كرد يك ساعت توقف بر دكان
( ( 3061 ) ) چون امام و قوم بيرون آمدند
از نماز و وردها فارغ شدند
( ( 3062 ) ) سنقر آن جا ماند تا نزديك چاشت
مير سنقر را زمانى چشم داشت
( ( 3063 ) ) گفت اى سنقر چرا نايى برون ؟
گفت مىنگذاردم اى ذو فنون
( ( 3064 ) ) صبر كن نك آمدم اى روشنى
نيستم غافل كه در گوش منى
( ( 3065 ) ) هفت نوبت صبر كرد و بانگ كرد
تا كه عاجز گشت از تيباش مرد
( ( 3066 ) ) پاسخش اين بود مىنگذاردم
تا برون آيم هنوز اى محترم
( ( 3067 ) ) گفت آخر مسجد اندر كس نماند
كيت وامىدارد آن جا كت نشاند ؟
( ( 3068 ) ) گفت آن كه بسته استت از برون
بسته است او هم مرا از اندرون
( ( 3069 ) ) آن كه نگذارد تو را كآيى درون
مىنبگذارد مرا كايم برون