است كه در موقع گمشدن راه بسوى مقاصد در مقابل ديده گان آدمى نمودار مىگردد : سطحى بودن و عميق بودن يك سؤال رابطهء مستقيم با موقعيت مخصوص سؤال كننده ( از نظر معلومات و خواسته هاى او ) دارد .
كارگرى را فرض كنيد كه مشغول قالب كردن آجر مىباشد . كودك چهار ساله به پدرش مىگويد : پدر جان اين شخص چه مىكند ؟ پدر مىگويد : فرزندم اين شخص كار مىكند و آجر قالب مىكند .
كودك يك سؤال ديگر مىكند و مىگويد : براى چه كار مىكند ؟ پدر مىگويد : براى آن كه مزد بگيرد .
همين پاسخ كودك مفروض را قانع مىسازد و به پدر مىگويد : پدر جان برويم ، مادرم منتظر است . همين سؤال به ابن خلدون و ريكاردو و كارل ماركس نيز نمودار مىشود : كار چيست ، و نقش آن در كالا كدام است ؟ تا اين سؤال از نظر امثال آن مردان بپاسخ نهايى برسد ، شايد اوراق تاريخ بشرى به آخرين صفحات خود برسد .
بنا بر مطلب فوق براى پيدا كردن پاسخ يك سؤال ، تحقيق و تصفيهء منطقى لازم است كه نقطهء واقعى « ايست » كه سؤال كننده را متوقف ساخته است آشكار گردد .
بحث ما كه عبارتست از سؤال از فلسفه و هدف زندگى با نظر به شرايط گوناگون كسانى كه سؤال مزبور براى آنان مطرح است ، به تحليل و تصفيه و تحقيق مشروحى نيازمند است .
انواع انگيزه هاى پرسش از هدف زندگى
براى پرسش از هدف زندگى انگيزه هاى مختلفى وجود دارد . اساسىترين آنها را مىتوان در چهار نوع مهم مورد بررسى قرار داد :
نوع يكم - زمينهء منفى حيات .
نوع دوم - زمينهء مثبت حيات .
نوع سوم - زمينه هاى عارضى و ثانوى حيات .