تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 476

مساهمون:

ص٤٧٦

تفسير ابيات

لحظاتى گذشت و ديدم كه آن هفت ، درخت ، به هفت مرد مبدل شد . و همگى يك جلسه الهى تشكيل دادند . از تحير چشمانم را مىماليدم كه آن هفت بزرگ كيستند ؟ نزديك آنها رفتم و از روى تنبه به آنها سلام كردم ، آنان جواب سلامم را دادند و آن گاه نامم را به زبان آورده گفتند : اى دقوقى ، اى افتخار راد مردان ، بر تعجبم افزود با خود گفتم : اينان از كجا مرا شناختند و با اين كه مرا نديده‌اند چگونه نامم را به زبان آوردند ؟ آنان گفتگوى درونىام را دريافته‌اند و بيك ديگر از زير چشم نگريستند و سپس پاسخم دادند كه اى جان عزيز ، تو چرا از اين حقايق بىاطلاع هستى ؟ مگر نمىدانى آن دل نورانى كه در تحير فوق دانش فرو رفته است به همهء رازها آگاه است ؟ من به آنان گفتم : شما اگر واقعاً بعالم حقايق گام گذاشته‌ايد ، چگونه آگاهى به اسم و حرف و ساير پديده هاى رسمى را از دست نداده‌ايد ؟ در آن هنگام كه اين سخن از دهان من بر آمد ، آن مردان بزرگ فورا پاسخم را داده و گفتند : غايب شدن اسم و حرف و پديده هاى رسمى از نظر اولياء الله از روى نادانى نيست ، بلكه بدان جهت است كه آنان در حقايق غوطه ورند . سپس به من گفتند : آرزو داريم كه به تو اى پاك دوست روشن ضمير ، اقتدا كنيم و نمازى بگذاريم . من گفتم : مانعى نيست ، اما در گذرگاه زمان مشكلاتى براى من پيش آمده است ، اشتياق فراوان دارم كه آن مشكلات را با شما در ميان بگذارم باشد كه با صحبت با شما مردان الهى آن دشواريهايم حل شود ، مثل من با شما ، مثل هم صحبت شدن ريشه هاى انگور با مواد توليد كنندهء خاكى است كه انگور توليد مىكند و مانند دانهء پر مغز است كه خاك تيره و غمگين آن را در نهان خانه و مصاحبت خويش مىروياند . من مىخواهم از همهء تعينات و تشخصات خود در مصاحبت با شما چشم بپوشم و آنها را به كلى دور بريزم ، چونان دانهء مغز كه رنگ و بو و شكل خود را در زير خاك