( ( 2081 ) ) حافظان را گر نبينى اى عيار
اختيارت را ببين بىاختيار
( ( 2083 ) ) روى در انكار حافظ برده اى
نام تهديدات نفسش كرده اى
اى فرويديستها ، به بهانه اين كه وجدان و فعاليتهايش ، ناشى از اوامر و نواهى پدر و مادر در دوران كودكى است و تحريكات وجدانى معلول فشار بايستگىها و نبايستگىهاى دوران گيرندگى انسان است ، وجود مربيان الهى و دستورات وجدانى را كه بهترين شاهدش اختيار محسوس در درون آدمى است ناديده نگيريد .
با فرضيه فرهنگ عالى و مشترك بشرى كه ما بارها در بارهء اثبات آن گفتگو كردهايم ، جاى شگفتى نيست كه جلال الدين مولوى كه در قرن هفتم با شرايط و عوامل مخصوصى در انسان شناسى و جهان يا بى بتفكر مىپردازد ، پاسخ فرويد و فرويديستها را در دو بيت با روشنترين بيان متذكر شود .
گويى جلال الدين سر از آن قرن بالا برده و فرويد را مخاطب قرار داده مىگويد : بگو ببينم آيا شوخى مىكنى يا جدى مىگويى كه انسان همين چند نمود طبيعى و حركاتيست كه از طبيعت گرفته و در طبيعت غلطد و در طبيعت هم فرو خواهد رفت ؟ نه دستور مافوقى وجود دارد و نه مربى و الا مقام روحانى مىگويى اين همه تحريكات درونى براى بجا آوردن قوانين اخلاقى و معنوى و اجتناب از زشتىها و پليدىهاى مربوط به آن اوامر و نواهى است كه انسان را در دوران كودكى تحت تاثير قرار داده است . اين نظريهء تو يك وسوسه نفسانى است كه تو را بمقاومت در مقابل واقعيات وادار مىكند .
اين همه فعاليتهاى وجدانى را و اين همه اوصاف شگفت انگيز وجدان را وكيل قضاوت و مجرى قانون بودن و كيفر دادن و خود را رو در روى خويشتن قرار