من افزود . پيوستگىهاى شگفت انگيزى در ميان شمعها مىديدم كه به زبان و گفتگوها نمىگنجد . گاهى رويت يك حقيقت چنان پر معنا است كه اگر بخواهى ساليان دراز آن رويت يك لحظه را باز گو كنى ناتوان خواهى گشت .
ادراك هوش آدمى در يك دم چيزى را در مىيابد كه گوشهاى طبيعى ما در ساليان دراز هم نمىتواند آن را بشنود . چون شرح اين گونه رويتها و دركها پايان ندارد ، بگذاريم و بگذريم و عظمت الهى و توصيف آن را به خود خداوند واگذار كنيم و از اعماق قلب بگوييم : پروردگارا ، ما نمىتوانيم سپاس تو را يا انگيزه هاى سپاس تو را بشمار بياوريم .
وقتى كه شمعها را در آن وضع شگفت انگيز ديدم ، شتابزده جلوتر رفتم تا به بينم چه نمونهاى از كبرياى الهى در آن شمعهاست .
مىرفتم ولى ناهشيار و خود باخته و خراب ، شتاب و دست پاچه گى از كارم انداخت . ساعتى بدون تعقل و ناهشيار به زمين افتاده بودم ، بار ديگر به هوش آمدم ولى نه سرى در خود احساس مىكردم و نه پايى .
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 450
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٤٥٠