باز گشتن به قصهء دقوقى
( ( 1942 ) ) از مثال و مثل و فرق آن بران
جانب قصهء دقوقى اى جوان
( ( 1943 ) ) آن كه در فتوى امام خلق بود
گوى تقوى از فرشته مىربود
( ( 1944 ) ) آن كه اندر سير مه را مات كرد
هم ز دين دارى او دين رشك خورد
( ( 1945 ) ) با چنين تقوى و اوراد و قيام
طالب خاصان حق بودى مدام
( ( 1946 ) ) در سفر معظم مرادش آن بدى
كه دمى بر بندهء خاصى زدى
( ( 1947 ) ) اين همىگفتى چو مىرفتى به راه
كن قرين خاصه گانم اى إله
( ( 1948 ) ) يا رب آنها را كه بشناسد دلم
بندهء بسته ميان و مُقبلم
( ( 1949 ) ) و آن كه نشناسد تو اى يزدان جان
بر من محبوبشان كن مهربان
( ( 1950 ) ) حضرتش گفتى كه اى صدر مهين
اين چه عشق است و چه استسقاست اين
( ( 1951 ) ) مهر من دارى چه مىجويى دگر
چون خدا با توست چه جويى بشر
( ( 1952 ) ) او بگفتى يا رب اى داناى راز
تو گشودى در دلم راه نياز
( ( 1953 ) ) در ميان بحر اگر بنشسته ام
طعم در آب سبو هم بسته ام
( ( 1954 ) ) هم چو داودم نود نعجه مراست
طمع در نعجهء حريفم هم بجاست
( ( 1955 ) ) حرص اندر عشق تو فخر است و جاه
حرص اندر غير تو ننگ و تباه
( ( 1956 ) ) شهوت و حرص نران پيشى بود
و آن حيزان ننگ و بد كيشى بود
( ( 1957 ) ) حرص مردان از ره پيشى بود
در مخنّث حرص سوى پس رود
( ( 1958 ) ) آن يكى حرص از كمال و مردى است
و آن دگر حرص افتضاح و سردى است
( ( 1959 ) ) آه ، سرّى هست اينجا بس نهان
كه سوى خضرى شود موسى دوان
( ( 1960 ) ) هم چو مستسقى كز آبش سير نيست
بر هر آن چه يافتى بالله مايست
چون گذشتى ز آن يكى نوتر رسد
آن يكى بالاتر از وى در رسد
( ( 1961 ) ) بىنهايت حضرت است اين بارگاه
صدر را بگذار صدر توست راه