رفتن مادران كودكان به عيادت استاد
( ( 1598 ) ) بامدادان آمدند آن مادران
پرسش استا ز هر گوشه روان
خفته استا هم چو بيمار گران
درد سر را سر كشيده در شجاف ( 1 ) ( ( 1600 ) ) آه آهى مىكشد آهسته او
جملگان گشتند هم لا حول گو
( ( 1601 ) ) خير باشد اوستا اين درد سر
جان تو ما را نبود از اين خبر
( ( 1602 ) ) گفت من هم بىخبر بودم از اين
آگهم اين كودكان كردند هين
( ( 1603 ) ) من بدم غافل به شغل قال و قيل
بود در باطن چنين رنجى ثقيل
( ( 1604 ) ) چون به جد مشغول باشد آدمى
او ز ديد رنج خود باشد عمى
( ( 1605 ) ) از زنان مصر يوسف شد سمر
كه ز مشغولى بشد ز ايشان خبر
( ( 1606 ) ) پاره پاره كرده ساعدهاى خويش
روح واله كه نه پس داند نه پيش
( ( 1607 ) ) اى بسا مرد شجاع اندر حراب
كه ببرّد دست يا پايش ضراب
( ( 1608 ) ) او همان دست آورد در گير و دار
بر گمان آن كه هست او برقرار
( ( 1609 ) ) خود نبيند دست رفته در ضرر
خون او بسيار رفته بىخبر
آيه
فَلَمَّا رَأَيْنَه أَكْبَرْنَه وَقَطَّعْنَ أَيْدِيَهُنَّ وَقُلْنَ حاشَ لِلَّه ما هذا بَشَراً إِنْ هذا إِلَّا مَلَكٌ كَرِيمٌ 12 : 31 . ( 2 ) ( وقتى كه آن زنها يوسف را ديدند ، با عظمتش شمردند ، و دستهاى خود را بريده و گفتند : نه هرگز اين بشر نيست ، اين شخص نيست ، مگر فرشتهء كريم )
هامش
( 1 ) كلمهء شجاف معنايى ندارد . در نسخهء انقروى ، سجاف با سين بىنقطه است . بنا بر اين معناى بيت روشن است . .
( 2 ) سوره يوسف ، آيهء 31 . .