4 - عقل عقل غير از عقل جزيى معمولى است .
بند معقولات آمد فلسفى
شهسوار عقل عقل آمد صفى ( 1 ) عقل عقلند اولياء و عقلها
بر مثال اشتران تا انتها
عقل عقلت مغز و عقل توست پوست
معدهء حيوان هميشه پوست جوست ( 2 ) عقل دفترها كند يك سر سياه
عقل عقل آفاق دارد پر ز ماه ( 3 ) غير فهم جان كه در گاو و خر است
آدمى را عقل و جان ديگر است
باز غير عقل و جان آدمى
هست جانى در ولى آن دمى ( 4 )
با قطع نظر از تقيد به اصطلاحات فنى ابيات مربوط به عقل عقل را مىتوان چنين توضيح داد كه : احتمال مىرود مقصود از عقل عقل ، همان عقل كل باشد كه نه تنها مقامى والاتر از عقول جزيى معمولى دارد ، بلكه زير بناى هستى كائنات است و انسان به جهت تسلط بر خود طبيعى و تقرب به بارگاه الهى مىتواند به مقام عقل عقل گام بگذارد .
احتمال ديگرى وجود دارد و آن اين است كه منظور از عقل عقل يك موضوع عينى نبوده باشد ، بلكه سطوح يا مراتب عالى عقل است كه در وجود آدمى از كثرت دانش و بينش و خلوص در جهان بينى و گذشتن از خود طبيعى حاصل مىشود .
1 - فيلسوف بىچاره در بند معقولاتى است كه عقل جزيى مانند گرد و غبار آنها را منتشر مىسازد و در آخر كار هم انسان را در بيابان بىسر و ته شك و ترديد سر گردان مىگذارد ، در صورتى كه اصفياى اولاد آدم مىتوانند وارد قلمرو عقل عقل
هامش
( 1 ) دفتر سوم ، ب 38 . .
( 2 ) دفتر سوم ، ب 39 . .
( 3 ) دفتر سوم ، ب 41 . .
( 4 ) دفتر چهارم ، ص 222 ب 55 و 56 . .