حكايت آن مرد كه در عهد داود عليه السلام شب و روز دعا مىكرد كه مرا روزى حلال ده بىرنج
( ( 1450 ) ) آن يكى در عهد داود نبى
نزد هر دانا و پيش هر غبى
( ( 1451 ) ) اين دعا مىكرد دايم اى خدا
روزيى بىرنج روزى كن مرا
( ( 1452 ) ) چون مرا تو آفريدى كاهلى
زخم خوارى سست جنبى منبلى
( ( 1453 ) ) بر خران پشت ريش بىمراد
بار اسبان و اشتران نتوان نهاد
( ( 1454 ) ) كاهلم چون آفريدى اى ملى
روزيم ده هم ز راه كاهلى
( ( 1458 ) ) رزق را مىران به سوى اين حزين
ابر را باران به سوى هر زمين
( ( 1459 ) ) چون زمين را پا نباشد جود تو
ابر را راند به سوى او دو تو
( ( 1460 ) ) طفل را چون پا نباشد مادرش
آيد و ريزد وظيفه بر سرش
( ( 1461 ) ) روزيى خواهم به ناگه بىتعب
كه ندارم من ز كوشش جز طلب
( ( 1462 ) ) مدتى بسيار مىكرد اين دعا
روز تا شب ، شب همه شب تا ضحى
( ( 1463 ) ) خلق مىخنديدند بر گفتار او
بر طمع خامى و بر پيكار او
( ( 1464 ) ) كه چه مىگويد عجب اين سست ريش
يا كسى داد است بنگ بىهشيش
( ( 1465 ) ) راه روزى كسب و رنج است و تعب
هرگز اين نادر شد و رشد عجب
هر كه را او پيشهء داد و طلب
از ره كسب و تعب با رنج و تب
( ( 1466 ) ) اطلبوا الارزاق من اسبابها
ادخلوا الابيات من ابوابها
( ( 1467 ) ) شاه و سلطان و رسول حق كنون
هست داود نبىّ ذو فنون
هست در فرمان او از وحش و طير
در همه روى زمين او راست سير
( ( 1468 ) ) با چنان عزى و نازى كاندروست
كه گزيدستش عنايتهاى دوست
( ( 1469 ) ) معجزاتش بىشمار و بىعدد
موج بخشايش مدد اندر مدد