تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 177

مساهمون:

ص١٧٧

حكايت آن مرد كه در عهد داود عليه السلام شب و روز دعا مىكرد كه مرا روزى حلال ده بىرنج

( ( 1450 ) ) آن يكى در عهد داود نبى نزد هر دانا و پيش هر غبى ( ( 1451 ) ) اين دعا مىكرد دايم اى خدا روزيى بىرنج روزى كن مرا ( ( 1452 ) ) چون مرا تو آفريدى كاهلى زخم خوارى سست جنبى منبلى ( ( 1453 ) ) بر خران پشت ريش بىمراد بار اسبان و اشتران نتوان نهاد ( ( 1454 ) ) كاهلم چون آفريدى اى ملى روزيم ده هم ز راه كاهلى ( ( 1458 ) ) رزق را مىران به سوى اين حزين ابر را باران به سوى هر زمين ( ( 1459 ) ) چون زمين را پا نباشد جود تو ابر را راند به سوى او دو تو ( ( 1460 ) ) طفل را چون پا نباشد مادرش آيد و ريزد وظيفه بر سرش ( ( 1461 ) ) روزيى خواهم به ناگه بىتعب كه ندارم من ز كوشش جز طلب ( ( 1462 ) ) مدتى بسيار مىكرد اين دعا روز تا شب ، شب همه شب تا ضحى ( ( 1463 ) ) خلق مىخنديدند بر گفتار او بر طمع خامى و بر پيكار او ( ( 1464 ) ) كه چه مىگويد عجب اين سست ريش يا كسى داد است بنگ بىهشيش ( ( 1465 ) ) راه روزى كسب و رنج است و تعب هرگز اين نادر شد و رشد عجب هر كه را او پيشهء داد و طلب از ره كسب و تعب با رنج و تب ( ( 1466 ) ) اطلبوا الارزاق من اسبابها ادخلوا الابيات من ابوابها ( ( 1467 ) ) شاه و سلطان و رسول حق كنون هست داود نبىّ ذو فنون هست در فرمان او از وحش و طير در همه روى زمين او راست سير ( ( 1468 ) ) با چنان عزى و نازى كاندروست كه گزيدستش عنايتهاى دوست ( ( 1469 ) ) معجزاتش بىشمار و بىعدد موج بخشايش مدد اندر مدد