تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 163

مساهمون:

ص١٦٣

« در بيان آن كه در ميان صحابه حافظ كسى نبود »

( ( 1386 ) ) در صحابه كم بُدى حافظ كسى گر چه شوقى بود جانشان را بسى ( ( 1387 ) ) ز ان كه چون مغزش در آكند و رسيد پوستها شد بس رقيق و واكفيد ( ( 1388 ) ) قشر جوز و فستق و بادام هم مغز چون آكندشان شد پوست كم ( ( 1389 ) ) مغز علم افزود كم شد پوستش ز ان كه عاشق را بسوزد دوستش ( ( 1390 ) ) وصف مطلوبى چو ضدّ طالبى است وحى برق نور سوزان نبى است ( ( 1391 ) ) چون تجلى كرد اوصاف قديم پس بسوزد وصف حادث را گليم ( ( 1392 ) ) ربع قرآن هر كه را محفوظ بود جد فينا از صحابه مىشنُود ( ( 1393 ) ) جمع صورت با چنين معنى ژرف نيست ممكن جز ز سلطانى شگرف ( ( 1394 ) ) در چنين مستى مراعات ادب خود نباشد ور بود باشد عجب ( ( 1395 ) ) اندر استغنا مراعات و نياز جمع ضدّين است چون گرد و دراز جمع ضدّين از نياز افتاد و ناز باز در وقت تحير امتياز ( ( 1396 ) ) خود عصا معشوق عميان مىشود كور خود صندوق قرآن مىشود ( ( 1397 ) ) گفت كوران خود صناديقند پر از حروف مصحف و ذكر و نذر ( ( 1398 ) ) باز صندوقى پر از قرآن به است ز ان كه صندوقى بود خالى به دست ( ( 1399 ) ) باز صندوقى كه خالى شد ز بار به ز صندوقى كه پر موش است و مار ( ( 1400 ) ) حاصل اندر وصل چون افتاد مرد گشت دلَّاله به پيش مرد سرد ( ( 1401 ) ) چون به مطلوبيت رسيدى اى مليح شد طلبكارىّ علم اكنون قبيح ( ( 1402 ) ) چون شدى بر بامهاى آسمان سرد باشد جستجوى نردبان ( ( 1403 ) ) جز براى يارى و تعليم غير سرد باشد راه خير از بعد خير ( ( 1404 ) ) آينهء روشن كه شد صاف و جلى جهل باشد بر نهادن صيقلى ( ( 1405 ) ) پيش سلطان خوش نشسته در قبول زشت باشد جستن نامه و رسول