« در بيان آن كه در ميان صحابه حافظ كسى نبود »
( ( 1386 ) ) در صحابه كم بُدى حافظ كسى
گر چه شوقى بود جانشان را بسى
( ( 1387 ) ) ز ان كه چون مغزش در آكند و رسيد
پوستها شد بس رقيق و واكفيد
( ( 1388 ) ) قشر جوز و فستق و بادام هم
مغز چون آكندشان شد پوست كم
( ( 1389 ) ) مغز علم افزود كم شد پوستش
ز ان كه عاشق را بسوزد دوستش
( ( 1390 ) ) وصف مطلوبى چو ضدّ طالبى است
وحى برق نور سوزان نبى است
( ( 1391 ) ) چون تجلى كرد اوصاف قديم
پس بسوزد وصف حادث را گليم
( ( 1392 ) ) ربع قرآن هر كه را محفوظ بود
جد فينا از صحابه مىشنُود
( ( 1393 ) ) جمع صورت با چنين معنى ژرف
نيست ممكن جز ز سلطانى شگرف
( ( 1394 ) ) در چنين مستى مراعات ادب
خود نباشد ور بود باشد عجب
( ( 1395 ) ) اندر استغنا مراعات و نياز
جمع ضدّين است چون گرد و دراز
جمع ضدّين از نياز افتاد و ناز
باز در وقت تحير امتياز
( ( 1396 ) ) خود عصا معشوق عميان مىشود
كور خود صندوق قرآن مىشود
( ( 1397 ) ) گفت كوران خود صناديقند پر
از حروف مصحف و ذكر و نذر
( ( 1398 ) ) باز صندوقى پر از قرآن به است
ز ان كه صندوقى بود خالى به دست
( ( 1399 ) ) باز صندوقى كه خالى شد ز بار
به ز صندوقى كه پر موش است و مار
( ( 1400 ) ) حاصل اندر وصل چون افتاد مرد
گشت دلَّاله به پيش مرد سرد
( ( 1401 ) ) چون به مطلوبيت رسيدى اى مليح
شد طلبكارىّ علم اكنون قبيح
( ( 1402 ) ) چون شدى بر بامهاى آسمان
سرد باشد جستجوى نردبان
( ( 1403 ) ) جز براى يارى و تعليم غير
سرد باشد راه خير از بعد خير
( ( 1404 ) ) آينهء روشن كه شد صاف و جلى
جهل باشد بر نهادن صيقلى
( ( 1405 ) ) پيش سلطان خوش نشسته در قبول
زشت باشد جستن نامه و رسول