« مثل در بيان آن كه حيرت مانع بحث و فكر توست »
( ( 1376 ) ) آن يكى مرد دو مو آمد شتاب
پيش يك آيينه دار مستطاب
( ( 1377 ) ) گفت از ريشم سفيدى كن جدا
كه عروس نو گزيدم اى فتى
( ( 1378 ) ) ريش او ببريد و كل ريشش نهاد
كه تو بگزين چون مرا كارى فتاد
( ( 1379 ) ) اين سؤال و اين جواب است اى گزين
كه سر اينها ندارد مرد دين
( ( 1380 ) ) آن يكى زد سيلئى مر زيد را
حمله كرد او هم براى كيد را
( ( 1381 ) ) گفت سيلى زن سؤالى مىكنم
پس جوابم گوى و آن گه مىزنم
( ( 1382 ) ) بر قفاى تو زدم آمد طراق
يك سؤالى دارم اين جا در وفاق
اين سؤال از تو همىپرسم بگو
حل كن اشكال مرا اى نيك خو
( ( 1383 ) ) اين طراق از دست من بوده است يا
از قفاگاه تو اى فخر كيا ؟
( ( 1384 ) ) گفت از درد اين فراغت نيستم
كه در اين فكر و تأمل بيستم
( ( 1385 ) ) تو كه بىدردى همىانديش اين
نيست صاحب درد را اين فكر هين
دردمندان را نباشد فكر غير
خواه در مسجد برو خواهى به دِير
غفلت و بىدرديت فكر آورد
در خيالت نكتهء بكر آورد
جز غم دين نيست صاحب درد را
مىشناسد مرد را و گرد را
حكم حق را بر سر و رو مىنهد
حفظ و فكر خويش يك سو مىنهد
تفسير ابيات
مردى كه موهاى ريشش دو رنگ سفيد و سياه داشت ، پيش آرايشگر آمد و گفت : چون عروس تازهاى پيدا كردهام موهاى سفيد را از ريشم در آور . آرايشگر هم بدون تأمل همهء ريشش را تراشيد و گذاشت پيش آن مرد و گفت : چون كار زياد دارم ، خواهشمندم خودت موهاى سفيد را از موهاى سياه جدا كن سؤال تو آن بود ، اين هم جوابت ، معطلم مكن .