بود و در اين جنگها حضرت ، فرماندهى بود كه دستورهايش بىچون و چرا به اجرا در مىآمد و اگر امامت او بر پايهء ستم بود نخستين كسى كه از همكارى با او سر برمىتافت پدر تو بود زيرا به دين خدا و فقه احكام الهى آگاهى داشت . مهدى ساكت شد و شريك بيرون رفت . ميان اين نشست و عزل او يك هفته بيشتر طول نكشيد .
( 1 ) زبير مىگويد : پسر زبير به ابن عبّاس گفت : با امّ المؤمنين و حواريون پيامبر ( ص ) جنگيدى و فتوا به متعه دادى . ابن عبّاس گفت : تو به همراه پدر و دايىات او [ عايشه ] را به جنگ كشانديد و او به سبب مؤمنانى همچون ما امّ المؤمنين ناميده شد و ما بهترين فرزندان او بوديم [ خدا از سر تقصيرات او بگذرد ] و تو به همراه پدرت با على جنگيديد .
اگر على مؤمن بود كه شما با جنگ با او در شمار گمراهان بودهايد و اگر كافر بوده است كه با گريز خود از صحنهء نبرد به خشم خدا [ و رسول ] گرفتاريد . متعه را ما روا مىشماريم . من از پيامبر ( ص ) شنيدم كه آن را حلال مىشمرد و اجازه مىكرد و من هم فتوا بدان دادم .
( 2 ) زبير « 1 » - به نقل از مطرف بن مغيرة بن شعبه مىگويد : با ابو مغيره بر معاويه وارد شدم .
پدرم نزد او مىرفت و با او سخن مىگفت و سپس به سوى من بازمىگشت و از معاويه مىگفت و از آن چه از او مىديد اظهار شگفتى مىكرد . شبى آمد و از خوردن شام خوددارى كرد و او را غمگين يافتم . ساعتى منتظر شدم گمان بردم ميان من و او سوء تفاهمى پيش آمده است . گفتم : امشب تو را غمگين مىبينم . گفت : پسرم ! امشب از نزد پليدترين مردم نزد تو مىآيم . گفتم : چه شده است ؟ گفت : در حالى كه خلوت كرده بوديم به او گفتم : يا امير المؤمنين ! از تو سنّى گذشته است ، اگر مىخواهى عدالت آشكار كنى و خير بگسترانى اينك كه سنّى از تو گذشته خوب است به برادرانت از بنى هاشم نظر كنى و صلهء رحم به جاى آرى . به خدا سوگند ديگر آنها امروز خطرى براى تو ندارند كه از آنها بهراسى . او گفت : هيهات ، هيهات . فردى از بنى تميم ( ابو بكر ) حكومت كرد و با عدالت رفتار نمود و كرد آن چه را كه بايد بكند ، ولى به خدا سوگند از ميان رفت چنان كه نامش ، و اگر گهگاهى از او ياد مىشود ، تنها مىگويند « ابو بكر » . سپس كسى از
هامش
( 1 ) همان 2 / 44 .