و خداوند ابا دارد جز كارى كه محتوم كرده امرى را جارى سازد . اين اشارهء عمر است به روزى كه پيامبر ( ص ) فرمود : دوات و كاغذى به من دهيد و عمر در پاسخ گفت : پيامبر هذيان مىگويد .
( 1 ) اينك به روايت زبير بن بكّار بازمىگرديم كه گفت : عمويم مصعب به نقل از جدّم عبد اللَّه بن مصعب گفته است كه : وكيل مؤنسه ، طرف مقابلش را به دادگاه ، نزد شريك بن عبد اللَّه قاضى فرا خواند و در مسألهاى كه با هم نزاع داشتند از او شكايت كرد . در اين ميان وكيل مؤنسه كه موقعيت خود را برتر مىديد به دشمن موكّلش يورش برد و بر او درشتى كرد . شريك به او گفت : دست بردار بىمادر . او گفت : به من چنين مىگويى ؟ من وكيل و كار فرماى امور مؤنسه هستم . قاضى به غلامش دستور داد براى تأديب او سيلىاش زند و غلام ده سيلى به صورت او نواخت و او خوار و نزار بازگشت و بر مؤنسه وارد شد و از عملكرد شريك نسبت به او به مؤنسه شكايت كرد . مؤنسه ، نامهاى به مهدى نوشت و از شريك و عملكرد او نسبت به وكيلش شكايت كرد ، مهدى هم قاضى را عزل كرد ، و پيش از عزل او با خشونت و عتاب به او گفت : آيا بايد همچون تويى احكام مسلمانان را در دست داشته باشد ؟ قاضى گفت : چرا ؟ يا امير المؤمنين ! مهدى گفت : به سبب مخالفت تو با نظر جماعت پيرامون خلافت . قاضى گفت : من دينى نمىشناسم مگر از جماعت ، پس چگونه با آنها به مخالفت برخيزم در حالى كه دين خود را از آنها ستاندهام . امّا در بارهء امامت و خلافت بايد بگويم كه من امامى نمىشناسم مگر كتاب خدا و سنّت پيامبر ( ص ) و اين دو هستند امامان من كه با آنها پيمان بستهام . امّا اين كه امير المؤمنين مىگويد : همچو منى احكام مسلمانان را در كف دارد اين همان است كه بر شما وارد است كه اگر در اين كار خطايى مرتكب شدهايد بايد آمرزش بطلبيد و اگر به صواب رفتهايد بايد بدان ملتزم باشيد و قاضى را در مقام قضاوت ابقا كنيد . مهدى گفت :
در بارهء على بن ابى طالب ( ع ) چه مىگويى ؟ قاضى گفت : همان كه جدّ تو عبّاس و عبد اللَّه گفتند . مهدى پرسيد : آنها چه گفتهاند ؟ قاضى گفت : عبّاس با اين اعتقاد مرد كه على از همهء صحابه برتر است و تا پايان عمر ، بر اين باور بود ، چه ، بزرگان صحابه و مهاجران در حلّ مسائل پيچيده و رويدادها به او نياز داشتند و او به كسى نيازى نداشت . عبد اللَّه ابن عبّاس هم كه با دو شمشير حضرت را همراهى مىكرد و جنگهاى او را درك كرده
كشف اليقين ( فارسي ) — صفحة 446
مساهمون: العلامة الحلي
ص٤٤٦