خود را از دست من كشيد و رفت و ساعتى [ با جبرئيل ] همهمه كرد . سپس ايستاد و من به او رسيدم . پس گفت : اى ابن عبّاس ! من گمان مىكنم دليل مظلوميت او اين است كه كوچكش مىشمارند . با خود گفتم : به خدا ، اين بدتر از اوّلى است ، و پاسخ دادم : به خدا سوگند ، خداوند او را كوچك نشمرد آن گاه كه دستور داد سورهء برائت را از رفيق تو ( ابو بكر ) بازستاند . اين بار روى از من برتافت .
( 1 ) احمد بن ابو طاهر به سند خود از ابن عبّاس در تاريخ بغداد « 1 » - روايت مىكند كه : در اوايل خلافت عمر بر او وارد شدم در حالى كه يك ظرف خرما در پيش روى او قرار داشت . او مرا به خوردن دعوت كرد و من يك خرما خوردم و او هم شروع به خوردن كرد تا جايى كه ديگر خرمايى نماند و از كوزهاى كه نزد او بود آب نوشيد و بر بالشش تكيه داد و گفت : اى عبد اللَّه ! از كجا مىآيى ؟ گفتم : از مسجد . گفت : پسر عمويت را چگونه رها كردى ؟ من گمان كردم مقصود او عبد اللَّه بن جعفر است . گفتم : او را در حالى ترك كردم كه با همسن و سالهايش بازى مىكرد . گفت : مقصود من اين نبود . منظورم بزرگ شما اهل بيت است . گفتم : نخلهايش را با دلو آب مىداد . در حالى كه قرآن تلاوت مىكرد .
گفت : اى عبد اللَّه ! خون شترهاى قربانى بر گردن تو باد اگر پاسخ اين پرسشم را كتمان كنى . آيا هنوز در امر خلافت چيزى در خاطر او مىگذرد ؟ گفتم : آرى . گفت : آيا گمان مىكند پيامبر ( ص ) خلافت را براى او قرار داده است ؟ گفتم : آرى ، و اضافه مىكنم كه از پدرم در اين پيرامون پرسش كردم و او گفت راست مىگويد . عمر گفت : پيامبر ( ص ) گاهى سخنان والايى بر زبان مىآورد كه هيچ حجّت و برهانى آن را ثابت نمىكند و عذرى را از ميان بر نمىدارد . او گاهى اين موضوع را خاطرنشان مىساخت و مىخواست در بستر مرگ صراحتا نام او را ببرد ، ولى من از باب احتياط و هراس بر اسلام او را جلو گرفتم .
سوگند به خداى اين خانه [ كعبه ] هرگز قريش بر اين امر [ خلافت على ] اجتماع نمىكرد و اگر خلافت به دو مىرسيد عربها از جاى جاى سرزمينهاى عربنشين بر او مىتاختند .
پس پيامبر ( ص ) دانست آن چه را در دل دارد من نيز مىدانم و لذا از اين كار دست شست
هامش
( 1 ) همان 2 / 46 ؛ به نقل از شرح نهج البلاغهء ابن ابى الحديد [ 12 / 21 - 20 ] ، به نقل از تاريخ بغداد احمد بن طاهر .