پشت سر من قرار دارند ( 1 ) و من ندا در مىدهم : اى خدا ! امّت من ، امّت من ، حساب بر آنها آسان گير . سپس به راست و چپ امّتم مىنگرم و در آن هنگام هر پيامبرى به خود مشغول است و مىگويد : خدايا ! من ، من ، و من مىگويم : خدايا ! امّتم ، امّتم . نخستين كسانى كه در روز رستخيز به من مىپيوندند تو هستى و على و حسن و حسين ، و خداوند مىفرمايد :
اى محمّد ! اگر امّت تو با گناهانى نزد من بيايند به بزرگى كوهها آنها را مىبخشم البتّه مشروط بر آن كه چيزى را شريك من نگرفته باشند و دشمن مرا يارى نرسانده باشند .
چون آن جوان اين سخنان را از من شنيد دستور داد ده هزار درهم به من دهند و سى جامه به من بخشيد و سپس گفت : تو از كجايى ؟ گفتم : اهل كوفهام . گفت : عرب هستى يا وابسته ؟ گفتم : عرب هستم . گفت : همان گونه كه چشمم را آرام كردى چشمت را آرام كنم ، و سپس گفت : فردا در مسجد بنى فلان نزد من بيا و مراقب باش راه را گم نكنى .
من نزد شيخ رفتم و او در مسجد نشسته منتظر من بود . چون مرا ديد به استقبالم آمد و گفت : ابو فلان چه كرد ؟ گفتم : چنين و چنان . گفت : خدا به او پاداش خير دهاد و ما و او را در بهشت گرد هم آورد .
اى سليمان ! هنگامى كه صبح كردم بر استر سوار شدم و راهى را كه برايم گفته شده بود در پيش گرفتم . هنوز راه زيادى نرفته بودم كه راه بر من مشتبه شد و اقامهء نماز را از مسجد شنيدم . گفتم : به خدا سوگند ، با اين قوم نماز خواهم گزارد ، پس از استر پياده شدم و به مسجد درآمدم . مردى را ديدم كه قامتش همچون قامت دوست من بود . در سمت راست او قرار گرفتم . همين كه به ركوع يا سجود رفتيم عمامهاش از پشت بيفتاد و با دقّت به چهرهاش نگريستم و ناگاه ديدم كه چهره ، سر ، حلق دو دست و دو پايش چونان خوك است ، ديگر نفهميدم چگونه نماز مىگزارم و در نماز چه مىگويم و در امر او انديشمند بودم . امام سلام گفت و مسأله را در چهرهء من خواند و گفت : ديروز نزد برادرم آمدى و به تو چنين و چنان امر كرد . گفتم : آرى . پس دست مرا گرفت و بلندم كرد ، چون اهل مسجد ما را ديدند در پى ما آمدند . او به غلامش گفت : در را ببند و مگذار كسى وارد شود .
سپس با دستى بر جامهء خود زد و آن را بيرون كشيد و ناگاه ديدم كه پيكر او هم پيكر خوك است . گفتم : برادر ! اين چيست كه در تو مىبينم ؟ گفت : من مؤذّن قومى بودم و هر روز هنگامى كه صبح مىكردم ميان اذان و اقامه ، على را هزار بار لعن مىكردم . او ادامه
كشف اليقين ( فارسي ) — صفحة 313
مساهمون: العلامة الحلي
ص٣١٣