تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كشف اليقين ( فارسي ) — صفحة 311

مساهمون:

ص٣١١
مىرسانم ( 1 ) كه جدّ آن دو و جدّه‌شان و پدرشان و مادرشان و عمو و عمّه‌شان و دايى و خاله‌شان و خود آن دو همگى بهشتى هستند . هر كه دو پسر على را دوست بدارد با ما در بهشت خواهد بود و هر كه آن دو را دشمن بدارد در آتش جاى خواهد داشت و از كرامت آن دوست نزد خدا كه پروردگار در تورات ، شبّر و شبير ناميدشان . شيخ چون اين سخنان از من شنيد پيشم داشت و گفت : وضع تو چنين است و اين چنين از على روايت مىكنى . او مرا با خلعتى پوشاند و بر استرى نشاندم كه صد دينار فروخته بودمش ، و سپس به من گفت : تو را نزد كسى مىبرم كه به تو نيكى مىكند . در اين شهر من دو برادر دارم ، يكى از آن دو پيشواى قومى است و هر گاه صبح مىكرد هزار بار بر على لعن مىفرستاد ، ولى خداوند به دو نعمتى ارمغان كرد و او را نشانهء حق طلبان قرار داد و او مرا امروز على را دوست دارد ، و برادر ديگرى دارم كه از شكم مادر على را دوست مىداشت ، پس نزد او برو ولى پيش او توقّف نكن . به خدا سوگند اى سليمان ! در آن روز در حالى سوار بر استر شدم كه گرسنه بودم و شيخ و اهل مسجد همراه با من برخاستند تا به در خانه رسيديم و شيخ گفت : من منتظر تو مىمانم ، پس من در را كوفتم و ديگرانى كه همراه من بودند رفتند و ناگاه جوانى گندمگون از در بيرون آمد و چون استر را ديد گفت : خوش آمدى ، به خدا سوگند ابو فلان خلعت خود را به تو نپوشانده و تو را بر استر خويش ننشانده مگر آن كه تو را دوستدار خدا و رسول يافته است ، اگر چشمم را آرام كنى چشمت را آرام مىكنم . به خدا سوگند اى سليمان من با اين حديث كه شنيدى و مىشنوى مأنوس هستم . پدرم به نقل از جدّم و او به نقل از پدرش به من گفت كه : با پيامبر بر در خانه‌اش نشسته بوديم كه ناگاه فاطمه ( س ) آمد در حالى كه حسين را در آغوش داشت و به شدّت مىگريست . پيامبر ( ص ) به سوى او رفت و حسين را از او گرفت و گفت : چه چيز تو را به گريه واداشته است اى فاطمه ؟ فاطمه ( س ) گفت : پدر ! زنان قريش بر من خرده مىگيرند و مىگويند : پدرت تو را به ازدواج انسان فقيرى درآورده است كه مالى ندارد . پيامبر ( ص ) فرمود : لحظه‌اى درنگ كن ، اين سخن را من نبايد از تو بشنوم . من تو را به ازدواج در نياوردم تا وقتى كه خداوند از فراز عرشش تو را به ازدواج درآورد و جبرئيل هم گواه
كشف اليقين ( فارسي ) — صفحة 311 | العلامة الحلي / حميد رضا آژير