است . ( 1 ) شادمان برخاستم و در آن هنگام مصمّم بودم كه از مردان نترسم . نزديك شيخ رفتم و گفتم : آيا مىخواهى حديثى به تو بگويم كه چشمت بدان آرام گيرد ؟ گفت : چه نيازى بدان دارم ! اگر تو چشم مرا آرام گردانى من نيز چشم تو را آرام گردانم . گفتم : پدرم به نقل از جدّم و او به نقل از پدرش و او به نقل از پيامبر ( ص ) به من حديث كرده است .
شيخ گفت : پدر و جدّ تو چه كسانى هستند ؟ گفتم : محمّد بن على بن عبد اللَّه بن عبّاس . پدر جدّ من حديث كرده است كه : با پيامبر بوديم كه ناگاه فاطمه ( س ) گريان به سوى ما آمد .
پيامبر ( ص ) پرسيد : فاطمه ! چرا مىگريى ؟ فاطمه گفت : پدر جان ! حسن و حسين امروز از صبح رفتهاند و من در پى آنهايم و نمىدانم كجايند و على پنج روز است كه باغ و تاكستان را آبيارى مىكند و من آن دو را در منزل شما جستم امّا اثرى از آنها نيافتم . ناگاه ابو بكر آمد . پيامبر ( ص ) فرمود : اى ابو بكر ! برو در پى آرام چشم من ، و سپس فرمود : اى عمر ! تو نيز در پى آن دو برو . سلمان ! ابو ذر ! فلان و فلان همگى در پى حسن و حسين برويد . شمار افرادى كه پيامبر در پى حسن و حسين فرستاد به هفتاد رسيد ، و همگى بدون آن كه حسن و حسين را بيابند بازگشتند . پيامبر ( ص ) به شدّت غمگين شد .
پيامبر ( ص ) بر در مسجد بايستاد در حالى كه مىگفت : به حق دوستت ابراهيم و به حق برگزيدهات آدم ، اگر آن دو آرام چشم و ثمرهء قلب مناند و در دريا يا خشكى گرفتارند حفظشان كن و سالمشان بدار . ناگاه جبرئيل بر حضرت ( ص ) نازل شد و گفت : يا رسول اللَّه ! خداوند به تو سلام مىرساند و مىگويد : محزون و غمگين مباش ، اين دو كودك در دنيا و آخرت برترند و بهشتى هستند ، فرشتهاى را براى آن دو گماردهام كه در خواب و بيدارى حفظشان مىكند . پيامبر ( ص ) بسيار شادمان شد و جبرئيل از سمت راست او برفت و مسلمانان پيرامون پيامبر بودند كه وارد طويلهء بنى النجّار شد و به فرشتهء موكّل آن دو سلام كرد . پيامبر ( ص ) سپس بر دو زانوى خود نشست و حسن را ديد كه حسين را در آغوش گرفته است و هر دو به خواب رفتهاند و همان فرشته يك بالش را زير آن دو و بال ديگرش را روى آن دو افكنده است و هر يك از آن دو رواندازى از مو يا پشم داشتند و آب دهانشان بر لبشان نقش بسته بود و پيامبر آن قدر آنها را بوسيد تا بيدار شدند . پيامبر ( ص ) ، حسن را در آغوش گرفت و جبرئيل حسين را و پيامبر از طويله خارج شد .
كشف اليقين ( فارسي ) — صفحة 309
مساهمون: العلامة الحلي
ص٣٠٩