تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كشف اليقين ( فارسي ) — صفحة 308

مساهمون:

ص٣٠٨
ساعت مرا احضار نكرده است مگر آن كه از فضايل امير المؤمنين ( ع ) از من پرسش كند ( 1 ) و اگر به او بگويم مرا خواهد كشت و از همين رو وصيّت خود را نوشتم و كفن پوشيدم و حنوط كردم . پس او نشست در حالى كه مىگفت : لا حول و لا قوّة الّا باللَّه [ العلىّ العظيم ] ، و سپس گفت : سليمان ! آيا مىدانى نام من چيست ؟ گفتم آرى ، يا امير المؤمنين . گفت : نامم چيست ؟ گفتم : عبد اللَّه المنصور بن محمّد بن على بن عبد اللَّه بن العباس بن عبد المطّلب . گفت : درست گفتى . تو را به خدا و خويشاوندىام به پيامبر ( ص ) سوگند مىدهم به من بگو از همهء فقها چه قدر از على فضيلت روايت كرده‌اى و اين فضايل چه قدر است ؟ گفتم : اندكى ، يا امير المؤمنين ! حدود ده هزار حديث يا بيش‌تر . گفت : اى سليمان ! دو حديث در فضايل على ( ع ) به تو مىگويم كه همهء احاديثى را كه از همهء فقها روايت كرده‌اى مىخورند ، اگر هم اكنون سوگند بخورى كه آن دو را به هيچ يك از شيعيان روايت نكنى برايت خواهم گفت . گفتم : سوگند نمىخورم ، ولى به هيچ كس نخواهم گفت . پس گفت : من از بنى مروان فرارى بودم و در همهء شهرها مىگشتم و به وسيلهء حبّ و فضايل على بن ابى طالب ( ع ) به مردم نزديك مىشدم و آن‌ها به من آب و خوراك مىدادند و به ديدن من مىآمدند و بزرگم مىداشتند و خدمتم مىكردند تا آن كه به بلاد شام وارد شدم . آن‌ها در حالى صبح مىكردند كه به على ( ع ) در مساجدشان لعن مىفرستادند ، زيرا همه آن‌ها از خوارج و اصحاب معاويه بودند . پس روزى وارد مسجدى شدم در حالى كه از آن‌ها در دل متنفّر بودم . نماز بر پا شد و من نماز ظهر را خواندم و جامه‌اى پوسيده بر تن داشتم ، پس چون امام سلام كرد بر ديوار تكيه داد در حالى كه همهء اهل مسجد حضور داشتند . من هم نشستم و هيچ كس را نديدم كه با احترام از امام جماعتشان سخن بگويد . ناگاه دو كودك وارد مسجد شدند . چون امام جماعت چشمش به آن دو افتاد گفت : وارد شويد ، درود بر شما و آن كه شما دو را به نام آن دو ناميد ، به خدا سوگند شما را به نام آن دو نناميد مگر به سبب حبّ محمّد و آل محمّد . پس ناگاه ديدم يكى از آن دو حسن و ديگرى حسين ناميده مىشد . با خود گفتم : امروز به نيازم دست مىيابم و لا قوّة الّا باللَّه . جوانى كنار من نشسته بود ، از او پرسيدم : اين شيخ كيست و اين دو كودك كيانند ؟ او در پاسخ گفت : اين شيخ پدر بزرگ آن دوست و در اين شهر هيچ كس جز او على را دوست ندارد و از همين رو آن دو را حسن و حسين ناميده