( 1 ) از انس « 1 » - رسيده است كه گفت : پيامبر ( ص ) فرمود : بهشت ، مشتاق چهار تن از امّت من است . ترسيدم از او بپرسم [ آنان كيانند ؟ ] پس نزد ابو بكر آمدم و گفتم پيامبر ( ص ) مىگويد : بهشت ، مشتاق چهار تن از امت من است . از او بپرس اين چهار تن كيانند ؟ گفت :
مىترسم از ايشان نباشم و بنى تميم بر من عيب گيرند . پس نزد عمر آمدم و همين سخن را به او گفتم . گفت : مىترسم از ايشان نباشم . و بنى اميه بر من عيب گيرند . پس نزد على آمدم در حالى كه در مزرعهاش به كار مشغول بود . به او گفتم : پيامبر ( ص ) مىفرمايد :
بهشت ، مشتاق چهار تن از امّت من است . از او بپرس اين چهار تن كيانند ؟ على ( ع ) گفت :
به خدا سوگند حتما از او مىپرسم . اگر از ايشان بودم هر آينه خداوند عزّ و جلّ را مىستايم و اگر از ايشان نباشم از خدا مىخواهم مرا در شمار آنها و دوستدارشان قرار دهد . على ( ع ) نزد پيامبر ( ص ) آمد و من همراه او بودم . پس به حضرت ( ص ) وارد شديم در حالى كه سر او در دامان دحيهء كلبى قرار داشت . همين كه دحيه او را ديد به سويش برخاست و سلام كرد و گفت : يا امير المؤمنين ! سر پسر عمويت را بگير كه تو به او شايستهترى . پس پيامبر ( ص ) بيدار شد در حالى كه سرش در دامان على بود . پيامبر ( ص ) فرمود : اى ابو الحسن ! نزد ما نيامدهاى مگر براى نيازى . على ( ع ) گفت : پدر و مادرم فدايت باد يا رسول اللَّه . من وارد شدم در حالى كه سرت بر دامان دحيه كلبى بود . او به طرف من آمد [ و سلام كرد ] و گفت : يا امير المؤمنين سر پسر عمويت را بگير كه تو بدان از من شايستهترى . پيامبر ( ص ) به او گفت : آيا او را شناختى ؟ على ( ع ) گفت : او دحيه كلبى بود . پيامبر ( ص ) گفت : او جبرئيل بود . على ( ع ) گفت : پدر و مادرم فداى تو باد يا رسول اللَّه ! انس به من گفت كه تو گفتهاى : بهشت مشتاق چهار تن از امت من است . اين چهار تن كيانند ؟ پيامبر با دستش اشاره كرد و فرمود : به خدا سوگند تو نخستين ايشان هستى ، به خدا سوگند تو نخستين ايشان هستى ، به خدا سوگند تو نخستين ايشان هستى .
على ( ع ) گفت : پدر و مادرم فداى تو باد ، آن سهء ديگر كيانند ؟ پيامبر ( ص ) فرمود : مقداد ، سلمان و ابو ذر . « 2 »
هامش
( 1 ) اليقين ، ابن طاوس / 18 - 17 به نقل از مناقب ابن مردويه و در بحار الانوار 40 / 11 از او .
( 2 ) تاريخ بغداد 14 / 123 - 122 ، ترجمهء شمارهء 7106 .