و به او خدمت مىكردم و هر گاه پيامبر ( ص ) نزد او مىآمد در نزديكى عايشه مىايستادم تا آن چه را مىخواهد به دو دهم .
رافع مىگويد : يك روز كه پيامبر ( ص ) نزد او بود كسى بيامد و در را كوبيد . رافع مىگويد : به سوى در رفتم و كنيزى را ديدم كه با خود ظرفى « 1 » - سرپوش دار داشت . او مىگويد : نزد عايشه آمدم و به او خبر دادم . عايشه گفت : او را داخل كن . كنيز وارد شد و ظرف را در برابر عايشه نهاد و عايشه هم آن را در برابر پيامبر ( ص ) گذاشت و پيامبر هم خوردن آغازيد و كنيز خارج شد . پيامبر ( ص ) فرمود : اى كاش امير المؤمنين و سرور مسلمانان و امام پرهيزكاران نزد من بود و با من طعام مىخورد . [ عايشه پرسيد :
امير المؤمنين و سرور مسلمانان كيست ؟ پيامبر ( ص ) سكوت كرد و بار ديگر جملهء خود را باز گفت و عايشه همان سؤال را پرسيد و پيامبر ( ص ) سكوت كرد ] ، پس كسى آمد و در را كوبيد و من به سوى در رفتم و ناگاه على بن ابى طالب ( ع ) را ديدم . رافع مىگويد :
بازگشتم و گفتم : كوبندهء در على ( ع ) است . پيامبر ( ص ) فرمود : او را داخل كن . پس چون داخل شد ، پيامبر ( ص ) فرمود : خوش آمدى ، دو بار تو را آرزو كردم تا جايى كه اگر در آمدن به سوى من كندى مىكردى از خدا مىخواستم كه تو را نزد من بياورد . بنشين و با من بخور . [ پس نشست و با او خورد . سپس پيامبر ( ص ) فرمود : ستيز كند خدا با كسى كه با تو بستيزد و دشمنى ورزد با كسى كه با تو دشمنى ورزد . عايشه گفت : چه كسى با او به ستيز برمىخيزد و به دشمنى مىپردازد ؟ پيامبر ( ص ) دو بار فرمود : تو و كسانى كه با تو هستند ] .
هامش
( 1 ) ابن اثير در اسد الغابة 2 / 154 مىگويد : رافع ، غلام عايشه بود . ابو ادريس مرهبى از او روايت كرده كه گفته است : غلام عايشه بودم و هر گاه پيامبر ( ص ) نزد او مىآمد . خدمتش مىكردم ، و پيامبر ( ص ) فرمود : هر كه با على دشمنى ورزد خدا با او دشمنى ورزد - اين حديث را ابن منده و ابو نعيم نقل كردهاند .