هامش
« تو - كه خداوند به وسيلهء تو حق را يارى رساند - مىدانى كه اگر فلسفهء ابن حجر و پيروان او در حديث غدير صحيح باشد در اين هنگام پيامبر ( ص ) در تصميمها و خواستهايش - پناه بر خدا - همچون بازيگر و در سخنان و عملكردش - خداى ناكرده - چونان بيهوده گويى خواهد بود ، چرا كه بر اساس فلسفهء آنها پيامبر در اين مقام بسيار مهم ، مقصدى را نمىطلبيد جز آن كه بيان كند على پس از عقد بيعت براى خلافت شايستهتر خواهد بود و اين مفهومى است كه ديوانگان هم از آن به خنده مىافتند چه رسد به خردمندان و على در ميان آنها بر ديگرى امتيازى ندارد و از ديدگاه ايشان در آن هيچ مسلمانى نسبت به ديگرى اختصاص نخواهد داشت ، چرا كه در ميان آنها هر كس با او بيعت شود براى خلافت شايستهتر خواهد بود و على و ديگر صحابه و مسلمانان در اين باره يكسان خواهند بود ، پس اى مسلمانان ! اگر فلسفهء ايشان درست باشد كدام فضيلت بوده است كه پيامبر ( ص ) در آن هنگام مىخواسته است تنها على را در ميان پيشكسوتان بدان اختصاص دهد ؟ امّا اين سخن آنها - كه اگر اولويت على به امامت بالمآل نبوده باشد هر آينه او با وجود پيامبر ( ص ) هم امام مىبود - ناديده انگاشتنى شگفت و عجيب و غفلت از تمامى پيمانهاى انبيا و خلفا و سلاطين و فرماندهان است به پسينيان خود و تجاهلى است به اين حديث : « تو براى من همچون هارون هستى براى موسى ، جز آن كه پس از من پيامبرى نيست » ، و فراموش كردن اين سخن پيامبر ( ص ) در حديث الدار به روز انذار است كه فرمود : « سخن او را بشنويد و فرمانش بريد » و به هر حال فراموش كردن ديگر سنّتهاى پياپى است . حتّى در صورتى كه اگر بپذيريم اولويت على به امامت به سبب وجود پيامبر ( ص ) امكان نداشته در آن حال بوده باشد پس ناگزير بايد در پى رحلت پيامبر ، آن گونه كه پوشيده نيست براى همسويى با قاعدهء پذيرفته نزد همگان يعنى حمل لفظ - هنگام دشوار بودن دستيابى به حقيقت - به نزديكترين مجازات ، خلافتى بلا فصل مىداشت » .
بنگريد به : « المعيار و الموازنه / 212 - 210 ، الرسائل العشر / 138 - 133 ، تقريب المعارف / 158 - 151 ، كشف الغمّه 1 / 62 ، اعلام الورى / 170 - 169 ، كشف المراد / 395 و 420 - 419 ، طرائف / 142 - 139 ، اللوامع الالهيه / 278 ، صراط المستقيم 1 / 300 ، حق اليقين 1 / 255 ، فضائل الخمسه 1 / 443 - 356 ، مراجعات / 278 و 264 و معالم المدرستين 1 / 145 .