ضربه ردّ و بدل شد كه حضرت ( ع ) پيشدستى كرد و او را از پاى درآورد . مرد ديگرى به سوى حضرت ( ع ) آمد و حضرت ( ع ) او را نيز بكشت تا جايى كه چهار نفر از قهرمانان آنها را به خاك و خون كشيد و سپس فرمود : اى معاويه ! براى مبارزه با من بيرون آى و عربها را براى خود و من به كشتن نده . معاويه گفت : من نيازى بدين كار ندارم « 1 » - . پس عروة بن داود بيرون آمد و گفت : اى على ! اگر معاويه ، مبارزه با تو را ناخوش مىدارد پس اينك به مبارزهء من بيا . حضرت ( ع ) با يك ضربه او را كشته بر زمين افكند . « 2 » -
شب شد و روز ديگر امير المؤمنين با لباس مبدّل به ميدان شد و مبارز طلبيد . عمرو بن عاص به سوى او آمد در حالى كه نمىدانست اين شخص ، على ( ع ) است ، ولى على ( ع ) او را شناخت . حضرت ( ع ) همچنان در برابر او گريز مىزد تا وى را از اردوگاه خويش دور سازد . عمرو نيز او را تعقيب مىكرد تا آن كه او را شناخت و پياده پا به فرار گذاشت ، ولى على ( ع ) به او رسيد و او را زخمى كرد و نيزه در سوراخهاى جوشن او فرو - شد و عمرو بر زمين افتاد و از ترس اين كه مبادا على او را بكشد دو پاى خود را بالا داد تا شرمگاهش پديدار گشت و لذا امير المؤمنين ، روى از او باز گرداند « 3 » - و به اردوگاهش بازگشت .
عمرو نزد معاويه آمد و معاويه او را به تمسخر گرفت . عمرو گفت : براى چه مىخندى ؟ به خدا سوگند اگر آن چه از من بر على هويدا شد از تو بر او هويدا مىشد مخچهات را به درد مىآورد و كودكانت را يتيم مىكرد و مالت را به غنيمت مىگرفت .
معاويه گفت : ولى رسوايى ابدى براى تو تحقّق يافت .
بسر بن ارطاة از ياران معاويه بود كه از شرورترين مردم و پيشينهدارترين آنها در گنهپيشگى به شمار مىآمد . او چون شنيد كه على ( ع ) معاويه را به مبارزه مىخواند گفت :
من به مبارزه با او مىروم . چون به سوى حضرت ( ع ) رفت ، على بر او يورش برد و بسر به پشت از اسبش بيفتاد و دو پايش را بالا برد به گونهاى كه شرمگاهش پديدار گشت « 4 » - و
هامش
( 1 ) وقعة الصفين / 316 .
( 2 ) همان / 458 .
( 3 ) همان / 407 .
( 4 ) همان / 461 .