( 1 ) هند ، دختر عتبه ، وحشى را مأمور كرده بود يا پيامبر را بكشد يا على را و يا حمزه را .
وحشى گفت : براى كشتن محمّد كه راهى نيست ، زيرا يارانش او را در برمىگيرند و احاطه مىكنند . على نيز به هنگام جنگ از گرگ محتاطتر است و امّا طمع من در بارهء حمزه است ، زيرا او به هنگام خشم ، جلوى خويش را نمىبيند . وحشى ، حمزه را بكشت و هند بر جنازهء او حاضر شد و دستور داد شكم او را بدرند و جگرش را بيرون آورند و مثلهاش كنند پس بينى و گوش او را بريدند .
جبرئيل گفت : شمشيرى نيست مگر ذو الفقار و جوانمردى نه مگر على . همهء مردم اين ندا را شنيدند .
جبرئيل گفت : يا رسول اللَّه ! ملائكه از جانفشانى على در حق تو دچار شگفتى شدهاند . پيامبر ( ص ) فرمود : چرا نبايد چنين باشد زيرا كه او از من و من از اويم . « 1 »
هامش
( 1 ) ابن بطريق در العمدة / 206 پس از بيان معانى از « من » مىگويد :
« اين سخن پيامبر : « منّى » به مفهوم آن است كه على همچون من است در تبليغ و انجام وظيفه و وجوب فرمانبرى از او ، زيرا چنان كه خداوند به ابراهيم فرموده است پيامبر ، هم نبى است و هم امام :إِنِّي جاعِلُكَ لِلنَّاسِ[ بقره / 124 ] ، و اين در حالى است كه ايشان پيامبر اولو العزم است . پس استحقاق امامت براى على ( ع ) همچون استحقاق نبوّت است براى پيامبر ( ص ) ، زيرا راه استحقاق از يك جنس است و آن هم خواستن ابراهيم ( ع ) است ، چه ، او امامت را براى نسل خود درخواست كرد و خداوند به او فرمود :لا يَنالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ، ابراهيم عرض كرد : ظالم و ستمگر چه كسى است ؟ و پاسخ آمد : كسى كه بتها را بپرستد ، زيرا خداوند مىفرمايد :إِنَّ الشِّرْكَ لَظُلْمٌ عَظِيمٌ[ لقمان / 13 ] ، پس ابراهيم در اين هنگام از پذيرش اين ستم براى خود و نسلش عذر خواست و گفت :وَ اجْنُبْنِي وَ بَنِيَّ أَنْ نَعْبُدَ الْأَصْنامَ[ ابراهيم / 35 ] . در اين باره ، سخن به كفايت گفتهايم و ديگر وجهى براى بازگفت آن نيست .
پيامبر ( ص ) هنگامى بزرگداشت موقعيّت على ( ع ) را فزونى مىدهد كه مىفرمايد : « و انا منه » ، زيرا اگر تنها مىفرمود : « علىّ منّى » و به همين بسنده مىكرد وجوهى را در تأويل در برداشت و لذا اين سخن : « و انا منه » گواه بزرگداشت اين ماجراست . مقصود پيامبر ( ص ) آن نبوده كه جنس ، شايستهء امامت بوده است . . . و امّا ذكر اداء در خبر به سبب اين فرمايش خداوندى است در استرجاع سورهء برائت كه : « كسى آن را ادا نمىكند مگر تو يا كسى كه از توست و لذا او را به اين امر اختصاص داد و اداء را از او استرجاع كرد و آن را به دو سپرد و حضرت هم آن را بهنگام ادا كرد . سخن در اين باره و اختصاص آن به حضرت قبلا به كفايت مورد بحث قرار گرفته است . پس اين دلالت بر آن دارد كه جنسيت در اين خبر ، همان جنسيت اداء و ولايت است و اين دو گرد نمىآيد مگر براى كسى كه شايستهء امامت است . اين سخن پيامبر كه : « علىّ منّى » از پيش خود پيامبر نبوده بلكه پيشينهء وحى دارد ، چنان كه خداوند مىفرمايد :أَ فَمَنْ كانَ عَلى بَيِّنَةٍ مِنْ رَبِّهِ وَ يَتْلُوهُ شاهِدٌ مِنْهُ[ هود / 17 ] ، و كسى كه بر دليل روشن خداى خويش است پيامبر است و گواهى كه نزد او قرآن را تلاوت مىكند يعنى على بن ابى طالب ( ع ) » .
علّامهء بياضى در الصراط المستقيم 2 / 57 - 58 نزديك به همين مضمون را آورده مىگويد :
« در توصيف صريح پيامبر ( ص ) و سخن ايشان ، دليل آشكارى است بر اين كه حضرت ( ع ) به اين مقام ، حقّانيت بيشترى دارد ، چه ، اختصاص ايشان به اين سخن در ميان ديگر آحاد امّت ، دليل فضيلتى است كه موجب استحقاق اين منزلت براى حضرتش ( ع ) مىگردد » .
شيخ مظفّر در دلائل الصّدق 2 / 422 - 423 پس از وارد كردن اين خبر با الفاظ گوناگون مىگويد :
« دلالت همهء اينها بر امامت امير المؤمنين ( ع ) روشن است ، زيرا شمردن پيامبر ( ص ) و على ( ع ) ، چنان بخشى از هم دليل اين است كه آن دو در برخوردارى از مزايا و فضيلت و امامت ، يكسانند ، چنان كه گواه آن است پيشينهء عملكرد على ( ع ) در برگزيدن كنيز از ميان اسرا ، آن گونه كه در روايت عمران و بريده گذشت . به اين ترتيب دانسته مىشود كه مقصود حضرت از جملهء : « او ولىّ هر مؤمن است » ارادهء امامت مىباشد ، زيرا ارادهء جز امامت در اين مقام ، شايسته نيست . به طور كلّى اين روايات دلالت دارد بر صحّت گزيده شدن كنيز از سوى امير المؤمنين ( ع ) و صحّت عملكرد گذشتهء حضرت ( ع ) ، زيرا او از پيامبر است و پيامبر از او . پس فهميده مىشود كه على ( ع ) عملا امام است و حتّى از اين سخن پيامبر : « او از من است و من از اويم » فهميده مىشود كه على ( ع ) عملا به منزلت پيامبر است و عملا امام مىباشد و قيد « بعديّت » در پارهاى اخبار ياد شده منافاتى با آن ندارد ، زيرا مقصود از آن تأخّر در رتبه ، و اشاره است به اين كه على ( ع ) پس از پيامبر ( ص ) به همهء امور امامت خواهد پرداخت و تحقيق اين سخن در آيهء نخست از آياتى كه مصنّف ( ره ) بر امامت ، بدان استدلال كرد [ ص 73 - 83 ] پيشتر بيان شد » .
سيّد مرتضى عسكرى در « معالم المدرستين » 1 / 164 - 165 در بيان مفهوم لفظ « از من » در احاديث پيامبر ( ص ) مىگويد :
« لفظ « از من » در حديث « تو نسبت به من همچون هارونى به موسى » مفهوم اين لفظ را در ديگر احاديث پيامبر توضيح مىدهد ، و آن چنين است كه چون هارون در نبوّت شريك موسى و وزير تبليغات او بوده و نسبت على ( ع ) به خاتم انبيا ( ص ) همچون هارون بوده است به موسى به استثناى نبوّت پس آن چه براى على ( ع ) باقى مىماند وزارت در تبليغات است و بر اين اساس پيامبر ( ص ) لفظ « از من » را در اين احاديث با وضوح و روشنى كامل چنين تفسير مىكند كه مقصود از آن اين است كه على از اوست در مقام ابلاغ بدون واسطه از سوى خدا به اشخاص مكلّف . اين چنين مفهوم « از من » در احاديث ديگر پيامبر در حقّ امام على و نيز در اخبارى كه اين لفظ به صورت تفسير ناشده آمده است روشنى مىيابد .
نظير اين خبر در روايت بريده در خبر شكوى آمده است كه پيامبر ( ص ) فرموده است : « به على ناسزا مگو كه او از من است . . . » و روايت عمران بن حصين كه : « همانا على از من است . . . » .
مقصود پيامبر ( ص ) از همهء اين روايات آن است كه على و فرزندان امام او در به دوش كشيدن سنگينىهاى امر تبليغ بدون واسطه به مكلّفان ، از پيامبر هستند چنان كه گفته مىشود : « انگشترى از نقره » ، و بر اين اساس امامان از پيامبرند و پيامبر از امامان . آنها در امر تبليغ با پيامبر مشتركند و وجه اختلافشان آن است كه پيامبر ، احكامى را كه ابلاغ مىكند از طريق وحى دريافت مىكند و امامان ، اين احكام را از پيامبر مىگيرند . پس آنها مبلّغانى هستند از سوى پيامبر به امّت و اين در حالى است كه پيامبر و خدا آنها را براى تحمّل سنگينى امر تبليغ آماده كردهاند ، بدين ترتيب كه خداوند آنها را از هر گونه پلشتى حفظ كرده و كاملا پاكشان گردانيده است - چنان كه خداوند در آيهء تطهير از اين امر خبر داده است - به ويژه آن كه پيامبر ( ص ) ، افاضات خاصّى را به على ( ع ) ارزانى مىداشت كه خداوند به او وحى مىكرد و سپس امامان يكى پس از ديگرى آن را از پدر خود امام على ( ع ) به ارث مىبردند » .
بنگريد به : كشف الغمه 1 / 96 و مراجعات / 244 - 245 .