تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 615

مساهمون:

ص٦١٥
اين يك مسئلهء طبيعى است : مادامى كه انسان نتواند گام از حس طبيعى فراتر بگذارد ، از دريافت غيب و پشت پردهء ظواهر ناتوان خواهد ماند . در اين جا اين مطلب را كه پايان ندارد ، رها مىكنيم و به داستان مارگير مىپردازيم : آن مارگير معركه جو و هنگامه خواه ، مار را كشان كشان تا بغداد آورده و در كنار شط دجله بساط خود را گسترد و هنگامهء مار بازى خود را به راه انداخت . براى ديدن مار غلغله و ازدحام شديدى به راه افتاد و مردم بهم ديگر مىگفتند : بدويد به كنار شط كه :
( ( 1032 ) ) مارگيرى اژدها آورده است بو العجب نادر شكارى كرده است
صدها هزار مردم ساده لوح مانند خود مارگير كه شكار مار شده بود ، شكار مارگير گشته و به دام او افتادند و همگى ( مارگير و انبوه مردم ) منتظر افزايش جمعيت بودند كه مردم هر چه زيادتر شود دخل گدايى مرد مارگير بيشتر خواهد بود . صدها هزار احمق بقدرى پشت سر هم متصل ايستاده بودند كه پاهايشان به هم پيوسته بود . ازدحام به حدى بود كه مرد توجهى به زن نداشت ، تراكم و ازدحام و غوغايشان روز رستاخيز را جلوه مىداد . وقتى كه مارگير حراقه مشعل را براى جلب تماشاگران حركت مىداد مردم گردن مىكشيدند كه ببينند . مارگير آن اژدها را كه از سرما افسرده بود ، در لابلاى كهنه پاره و پلاس پيچيده و براى احتياط با رسنها و طنابهاى محكم آن را بسته بود . مردم در حال انتظار و هياهوى بيش از حد به سر مىبردند و آفتاب تدريجاً بالا مىآمد و حرارتش را به روى مار افسرده افزايش مىداد ، آفتاب سوزان بغداد كم كم سردى مار را بر طرف كرد و همان مار مرده نما وضع زندگى به خود گرفته و شروع
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 615 | محمد تقي جعفري