اين همان تلفيق ذهن با عين است كه زير بناى فلسفى هگل را در روش سه پايه متزلزل ساخته است ، زيرا او مىگويد : هستى تجريد شده با نيستى تجريد شده در درون يكديگر گذر مىكنند و گرديدن عينى را نتيجه مىدهند ما در مقابل رنگهاى مشخص در خارج رنگ مطلق و در مقابل ايده ئولوژىها و اشكال ، حقايقى به عنوان ايده ئولوژى مطلق و شكل مطلق نداريم كه آن را موضوع وحدت اضداد قرار بدهيم .
به اضافهء اين كه اين وحدت گيرى كه از خواص مغز بشرى است ، نه تنها در ميان اضداد يك وحدت كلى ايجاد مىكند كه شامل همهء آنها باشد ، بلكه اين خاصيتى است كه مىخواهد در ميان تمام تكثرات عينى از يك طرف و تكثرات ذهنى از طرف ديگر وحدتهايى را انتزاع نموده ، سپس خود همان وحدتها را هم به وحدتهاى عالىتر و گسترده تر تبديل نمايد .
معلوم است كه هر چه افراد متكثر براى وحدت گيرى زيادتر باشد ، وحدت انتزاع شده تجريد بيشترى خواهد داشت . چنان كه هر چه افراد متكثر جنبهء انتزاعى و تجريدى بيشتر داشته باشد ، در وحدتى كه از آنها انتزاع خواهيم كرد ، احتياج به تجريد بيشترى خواهيم داشت .
به عنوان مثال : هر يك از رنگ داراى خصوصيت عينى است كه براى ايجاد وحدت ميان آنها مجبوريم آن خصوصيت را از هر يك از رنگها حذف نماييم ، اگر بخواهيم تنها ميان دو رنگ وحدت گيرى داشته باشيم مانند قرمز و بنفش ، بايد از دو خصوصيت موجوده در هر دو رنگ صرف نظر نماييم ، آن واحد كلى كه جامع مشترك دو رنگ مزبور است ، داراى دو تجريد مىباشد ، اگر واحدى كه انتزاع مىكنيم از سه نوع رنگ باشد ، بدون ترديد بايد سه قسم تعين و خصوصيت از رنگ منها شود ، تا واحد كلى مطلوب ما بتواند شامل هر سه رنگ باشد ، همچنين هر اندازه
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 586
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٥٨٦