بردن گربه دنبه را و رسوا شدن پهلوان
( ( 758 ) ) چون شكم خود را به حضرت در سپرد
گربه آمد پوست دنبه را ببرد
( ( 759 ) ) در پىاش كردند و گربه مىگريخت
كودك از ترس عتابش رنگ ريخت
( ( 760 ) ) آمد اندر انجمن آن طفل خرد
آبروى مرد لافى را ببرد
( ( 761 ) ) گفت آن دنبه كه هر صبحى بدان
چرب مىكردى لبان و سبلتان
( ( 762 ) ) گربه آمد ناگهانش در ربود
بس دويديم و نكرد آن جهد سود
پهلوان در لاف گرم و ذوقناك
چون شنيد اين قصه گشت از غم هلاك
منفعل شد در ميان انجمن
سر فرو برد و خمش گشت از سخن
( ( 763 ) ) خنده آمد حاضران را از شگفت
رحمهاشان باز جنبيدن گرفت
( ( 764 ) ) دعوتش كردند و سيرش داشتند
تخم رحمت در زمينش كاشتند
( ( 765 ) ) او چو ذوق راستى ديد از كرام
بىتكبر راستى را شد غلام
راستى را پيشهء خود كن مدام
تا شوى در هر دو عالم نيك نام
تفسير ابيات
وقتى كه شكم گرسنهء آن لاف زن خود را به خدا سپرد ، گربه از در در آمد و دنبه را برد ، هر چه گربه را دنبال كردند ، نتوانستند او را بگيرند . رنگ كودك بىنوا از ترس سبيل چرب لاف زن تغيير كرده ، فورا به همان مجمع كه لاف زن براى خود نمايى رفته بود ، آمد و گفت :
بابا جان آن دنبه را كه هر بامداد سبلت را با آن چرب مىكردى گربه برد و هر چه كه دنبالش دويديم نتوانستيم به او برسيم ، با اين خبر جان گداز طبل رسوايى لاف زن بصدا در آمد ، سر پايين انداخته ميان مردم سر افكنده گشت . همهء حضار انجمن خنديدند و حس رحم و مروتشان به حركت در آمد و از آن پس به مهمانىها دعوتش كردند و تخم رحمت در كشتزار زندگى او كاشتند .