يكديگر فعاليت مىكنند .
نهايت امر اين است كه گاهى يكى از آن دو از آگاهى بهره مند است و ديگرى به طور ناخود آگاه فعاليت مىكند .
2 - نمىخواهم در اين مرحله نيروى ضد منفى ، يعنى نيروى مبارز با ضد حيات و ركود غريزه ، صفحهء طبيعى روان را اشغال مىكند ، اگر اين نيرو در اين مرحله به موفقيت نائل شد ، نتيجهء آن با وصول مىخواهم به مقصود يكى مىباشد ، بلكه با نظر به اهميت حياتى ضد حيات و ضد غريزه گاهى انبساط و شادمانى كه از رسيدن نمىخواهم به هدف بروز مىكند ، خيلى شديدتر و عالىتر مىگردد .
3 - در آن موقع كه نمىخواهم به مقصد نمىرسد ، گويى : انسان حيات غريزهء خود را در مقابل ضد حيات و ضد غريزه مىبيند ، لذا انقباض و اندوه نمودار مىگردد .
اكنون بايد به بينيم در كدام يك از اين سه مرحله ، عقل مىتواند و بايستى دخالت نموده دست به توجيه من بزند ؟ مسلم است كه قلمرو خود حيات و غريزه منطقهء ممنوع الورود براى عقل انسانى است ، زيرا آن دو موضوع از حقايقى هستند كه هويت واقعى خود را از عقل پوشيده نگه داشتهاند .
هر چه كه عقل و انديشه بكمك حواس در بارهء آن دو موضوع بفعاليت بپردازند نتيجهاى جز روشنايى نسبى در بارهء آثار و خواص آنها به دست نخواهند آورد .
حيات و غريزه موجود است و عقل با خود موجود و چون و چراى مربوط به خود هستى آن دو نمىتواند كارى داشته باشد ، بلكه كار عقل از موقعى شروع مىشود كه موجود را در جريان و ارتباط با ساير موجودات مىبيند .
از اين مرحله كه گذشتيم نوبت تحرك حيات و هيجان غريزه مىرسد ، در اين مرحله هم عقل به طور مستقيم نمىتواند دخل و تصرفى كند ، زيرا با عينك ديگر مىتوان گفت : حيات يعنى حركت و غريزه يعنى هيجان مخصوص .
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 338
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٣٣٨