رجوع به حكايت خواجه و روستايى
( ( 439 ) ) خواجهء حازم بسى عذر آوريد
پس بهانه كرد با ديو مريد
( ( 440 ) ) گفت اين دم كارها دارم مهم
گر بيايم آن نگردد منتظم
( ( 441 ) ) شاه كار نازكم فرموده است
ز انتظارم شاه شب نغنوده است
( ( 442 ) ) من نيارم ترك امر شاه كرد
من نتانم شد بر شه روى زر
( ( 443 ) ) هر صباح و هر مسا سرهنگ خاص
مىرسد از من همىجويد مناص
( ( 444 ) ) تو روا دارى كه آيم سوى ده
تا در ابرو افكند سلطان گره
( ( 445 ) ) بعد از آن درمان خشمش چون كنم
زنده خود را زين مگر مدفون كنم
( ( 446 ) ) زين نمط او صد بهانه باز گفت
حيله ها با حكم حق نفتاد جفت
( ( 447 ) ) گر شود ذرات عالم حيله پيچ
با قضاى آسمان هيچند هيچ
( ( 448 ) ) چون گريزد اين زمين از آسمان
چون كند او خويش را از وى نهان
( ( 449 ) ) هر چه آيد ز آسمان سوى زمين
نى مفرّ دارد نه چاره نه كمين
( ( 450 ) ) آتش از خورشيد مىبارد بر او
او به پيش آتشش بنهاده رو
( ( 451 ) ) ور همى طوفان كند باران بر او
شهرها را مىكند ويران بر او
( ( 452 ) ) شده تسليم او ايوب وار
كه اسيرم هر چه مىخواهى بيار
( ( 453 ) ) اى كه جزو اين زمينى سر مكش
چون كه بينى حكم يزدان درمكش
( ( 454 ) ) چون خلقناكم شنيدى من تراب
خاك باشى حسب از وى رو متاب
( ( 455 ) ) بين كه اندر خاك تخمى كاشتم
گرد و خاكى و منش افراشتم
( ( 456 ) ) حملهء ديگر تو خاكى پيشه گير
تا كنم بر جمله ميرانت امير
( ( 457 ) ) آب از بالا به پستى در شود
آن كه از پستى به بالا بر رود
( ( 458 ) ) گندم از بالا بريزد خاك شد
بعد از آن آن خوشهء چالاك شد
( ( 459 ) ) دانهء هر ميوه آمد در زمين
بعد از آن سرها بر آورد از دفين