در اين نقطهء حساس سخنها و گفتگوها است كه اگر بگويم ، نه تنها جگرها بلكه سنگهاى سخت نيز به خون تبديل مىگردد ، كوهها به رودخانهء خون مبدل مىشود و شاهينها افسرده مىشوند .
اگر ديدى كه نمىتوانى اين قهر يزدانى را ( تبديل شدن كوهها به خون ) را درك كنى ، بدان كه ديده واقع بينت را از دست داده و نابينا و مردود گشتهاى .
اما چه كورى ؟ كورى شگفت انگيز نابينايى كه دور را مىبيند و چشمان تيز دارد ، ولى از شتر جز پشمش را حس نمىكند ، به جاى ديدن حقايق ، عوارض و كفهاى بىپايهء آنها را درك مىكند . آن چيزها را كه با حرص و طمع حيوانى او مأنوس است ، مو به مو مىبيند و همهء ذرات و لوازم آن را مىشناسد . او رقصهاى فراوانى دارد ، آرى سرتاسر زندگانى او رقص است ، ولى كو هدفش ؟ رقص بىهدف از آن خرس است كه جست و خيز مىكند ، ولى هدف و مقصودى ندارد .
من نمىگويم نرقصيد ، من كى به شما گفتم جست و خيز نكنيد ؟ من از روى حقيقت به شما مىگويم :
دست بيافشانيد و پاى بكوبيد . دست بيفشانيد ، اما براى برداشتن زنجيرهاى گرانبار خود پرستى - دست افشاندنى كه به سيه روزى و شهوت پرستى خود و ديگران اضافه نكند .
پاى بكوبيد ، اما به روى ديو نفس پليدتان . پاى بكوبيد بر سر هر چه كه سد راه تكامل شما باشد . به جاى آن كه براى ايجاد شر و تباهى پشت خم كنيد ، خود طبيعىتان را خم نموده آن را بشكنيد . گرد و غبارى را كه از شهوت پرستى قيافه ى واقعى تان را تيره و تار نموده است از صورتتان بزداييد . اين نابخردان خرس منش در ميدانهاى آن روز و سالنهاى امروز مىرقصند و دست مىافشانند و پاى مىكوبند ، قشر نازكى از عسل را كه به روى شرنگ جان گزا ماليدهاند ، به خود باختگان هوى و هوس مىدهند .
اينان نمىرقصند ، زيرا سر تا پا نقصند .
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 150
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص١٥٠