تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 146

مساهمون:

ص١٤٦
اين يك منطق ، منطق ديگرى هم وجود دارد كه مىگويد : در آن موقع كه عده‌اى از افراد انسانى خود را از جريان قوانين و اصول عقلانى جهان هستى كنار كشيده ، در زير يك سقف به ريش همهء ناله هاى روح خود و ديگران خنديدند ، اين خنده آب حيات زندگى آگاهانه را از ريشهء هستى آنان منقطع مىسازد ، در اين موقع درخت با طراوت و برومند هستى چوب خشكى مىشود كه با كف زدنها و كنار زدن لبها از روى دندانها بر پا مىشود و شخصيت در بالاى آن چوبه دار به جست و خيز مىپردازد ، بىنوا روح انسانى كه ناظر دست و پا زدن شخصيت در بالاى چوبهء دار است . اين يك تصور ساده و كوته بينانه است كه جايگاه دست و پا زدن شخصيتها را كه ما آن را رقص ناميده‌ايم ، به اطاقهاى رقص منحصر و محدود بسازيم . امروز كرهء خاكى ما سالن رقصى است كه در آن جا همگان به جست و خيز و رقص مشغولند تفاوت در توجه به كارى است كه انجام مىگيرد ، گروهى مىدانند كه مىرقصند ، گروهى ديگر نمىدانند كه در حال جست و خيز و رقص به سر مىبرند .
( ( 101 ) ) گوش سر بر بند از هزل و دروغ تا ببينى شهر جان را از فروغ

شوخى و دروغ حجاب تاريكى است كه از تماشاى فروغ جان آدمى جلوگيرى مىكند

چون در مباحث گذشته در بارهء دروغ بررسى مشروح داشته‌ايم ، لذا در اين مورد فقط پديدهء شوخى را مطرح مىكنيم : براى ما آدميان وسايل دورى از حقايق و واقعيات به طور فراوان وجود دارد غرايز حيوانى ما در هر لحظه با روح انسانى مادر مبارزه بوده ، گامى پيشتر نرفته سنگلاخى به وجود مىآورد ، قدمى بر نداشته قدم ديگر ما را لنگ مىسازد ، وسايل