توانسته است داراى آن وصف وحدت عالى بوده باشد كه جهان و انسان را در خود دريابد .
دريغا ، فهم و ادراك مردم در تنگناى طبيعت چنان محاصره شده است كه حتى توانايى آن را ندارند كه سر بر گردانند و چشم باز كنند و عرصهء وسيعترى را دريابند . اين مردم كه با تمام شكوه و زيبايى و توانايى مادى در مقابل ديده گان ما صبح و شام در حركتند ، گلويى براى فرو بردن حقايق و واقعيات ندارند .
اينان تشنه و گرسنه حقايق نيستند ، اگر هم واقعاً تشنگى و گرسنگى داشته باشند ، خود را درك نمىكنند و اگر درك كنند ، كو آن استعداد و گلو كه غذاى الهى و آب حيات را بگيرند و هضم نمايند ؟ اى ضياء الحق اى كسى كه مىتوان بدون خجلت تو را با نام انسان صدا كرد . تويى كه مىتوانى با نيروى روحانى و هوش و راى نافذت ، غذاى حلوا را به سنگ عرضه كنى ، آن سنگ خارا ماهيت جامد خود را عوض كند و دهان بگشايد و غذاى روحانى تو را تناول كند .
[ وقتى كه مىگويم : سنگ خارا هم مىتواند فعاليت روح را بپندارد و در خود منعكس بسازد ، مردم كوته بين با جملاتى از قبيل « نمىشود » ، « ممكن نيست » ، پلك چشم را روى هم مىگذارند كه بگويند : آفتابى وجود ندارد ] تو مگر نمىبينى كوه طور كه انبوهى از سنگ و شن جامد است چگونه در موقع تجلى انوار الهى استعداد درونى خود را بروز داد و مخمور تابش خورشيد الهى گشت ؟ آرى كوه طور مخمور گشت و متلاشى شد و به رقص و جست و خيز در آمد .
[ حالا بياييد اصل قضيه را بررسى كنيم ] اين حقيقت را بپذيريد كه آن چه كه افراد انسانى مىتوانند بيك ديگر بدهند و از يكديگر بگيرند ، فقط لقمه و غذاى ناچيزى است كه به دست مىآورند و مىدهند و مىگيرند ، اما استعداد پذيرش لقمه و وسيلهء هضم لقمه و گلو تنها از عطاياى خداونديست . زيرا قوانين و خاصيتهاى
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 125
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص١٢٥