تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 128

مساهمون:

ص١٢٨
اين سخن را كه من شروع كرده‌ام پايانى ندارد ، بگذارم و بگذرم ، من جمله‌اى را از اسرار هستى با تو در ميان نهادم . [ تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل ] . اگر جهان ماده همين است كه ما مىبينيم ، اگر قوانين و اصل طبيعت همين است كه همگان آن را صبح و شام مشاهده مىكنيم :
« جمله عالم آكل و مأكول دان . »
در اين پهنه كون و فساد و در اين جايگاه خورنده و خورده شده تنها و تنها ارواح تجرد يافتهء انسانها است كه ابديت داشته و محكوم به زوال و فنا نمىباشند . [ بگذاريد آب درياها تبخير شوند و به صورت ابرى در آيند و خرامان خرامان به فضاى چمنزارها و دشتها حركت كنند و به صورت قطرات باران فرو ريزند و خاك تيره را شكوفان بسازند ، خزانى در دنبال اين جشن و سرور شعف انگيز به سراغشان خواهد آمد . بگذاريد قطرات آدمى زادگان با لذتى وصف ناپذير به ارحام مادران وارد شوند و براى زندگانى پر شكوه و جلال در روى خاكدان مجهز شوند داد و فرياد بزنند ، بگيرند و ببندند ، جهانى را در زير پاى خود بلرزه در آورند ، چشم به بندند تا حقايق را نه بينند ، پنبه در گوش كنند ، آهنگ هستى را نشنوند . بگذاريد همهء اين جريانات به سير خود ادامه بدهند ، تا پاسخ اين همه عربده هاى خود را با يك مشت خاك پر از كرم و مور دريابند چشمى كه امروز حقيقت را نبيند و فرقى ميان خاك تيره و لعل گرانبها نگذارد ، فردا سرسراى از خاك بنيايش خواهد ساخت گوشى كه امروز آهنگ هستى را نشنود فردا صداى ريزش استخوانها و پوسيدن مغز و قلب پنبه از گوشش در مىآورد . ] اين است آغاز و انجام انسانى كه از خاك شروع مىشود و در خاك مىلولد و يك مشت خاك ديگر پروندهء هستىاش را ختم مىكند . اما آن انسان كه به جهت آگاهى و حركت در مسير حق و حقيقت پايندگى خود را در همين جهان آغاز كرده است خاك و فنا و زوال راهى به او ندارد . دريغا ، اين جهان فانى خود چيست كه معشوق تو باشد ؟ آرى اين دنيا رو