و منظور عشق خود همانند سازد و چون آن عشق از او زايل شود مزه يى از لذايذ آسمانى در وى خواهد ماند كه او را از عيبها بيزار و از پليديها پاك مىدارد و همواره گوشهء چشم وى نهانى نگران سر چشمهايى است كه يك بار از ترشحات آن سيراب شده است . » ( 1 ) [ رافائل مىگويد ] : « آيا اعجابى كه از عشق در برابر جمال مطلق و لذتى كه از حد اعلاى پرستش حاصل مىشود نشانهء بالاترين درجهء عشق نيست ؟ » ( 2 ) [ رافائل در مورد عشقش چنين مىگويد ] : « بارى من همه چيز حتى وجود واجب را از وراء اين عشق الهى خويش مىديدم و احساس مىنمودم و ستايش مىكردم . اگر حيات در چنين حالتى از روح ادامه مىيافت ؟ طبيعت از حركت و خون از جريان و قلب از ضربان باز مىايستاد و به عبارت ديگر حركت ، كندى ، خستگى ، شتاب ، مرگ ، حيات ، در حواس ما محسوس و موجود نبود . ديگر جز اندماجى آشكار و شديد از وجود يكى از ما دو تن در وجود ديگرى وجود نداشت و اين كيفيت بىشباهت به حالتى از روح نبود كه در يك آن هم وجود خداوند فانى شود و هم بدان باقى گردد . » ( 3 ) [ رافائل ] : « اميال پست شهوانى بنا بر ميل و فرمان او و بر اثر نزديكى روح من و او يك باره از ميان رفت . سعادت چنان كه معهود است ، روز بروز رحيمتر و بهترم مىساخت خدا و او با يكديگر چنان در روح من متحد شده بودند كه ستايشم از او همان نيايش و ستايشى بود كه از وجود خداوندى كه او را آفريده بود مىكردم . . . او بود و
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 96
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٩٦
هامش
( 1 ) رافائل ، ص 104 . .
( 2 ) رافائل ، ص 105 . .
( 3 ) رافائل ، ص 106 . .