آيا اين زمانهاى كه روزى اين همه را به ما داد و روزى نيز پس گرفت ، ديگر باره آنها را به ما عطا نخواهد كرد ؟ اى ابديت اين نيستى اى گذشتهاى گردابهاى پايان با اين روزهاى پياپى كه در كام خود فرو مىبريد چه مىكنيد ، آخر سخنى بگوييد آيا اين لذت بىمانند را كه بدين بىرحمى از بر ما مىرباييد روزى به ما پس خواهيد داد ؟ اى درياچهاى صخره هاى خاموش اى غارها اى جنگلهاى تاريك كه روزگار با شما سر مهر دارد و پس از گذشتن ايام پيرى ديگر باره شما را جوانى مىبخشد اى طبيعت زيبا از اين شب لااقل يادگارى در دل نگاه داريد . اى درياچه بگذار كه در آرامش و در خشم تو ، در تپه هاى خندان سواحل تو و در ميان شاخ و برگ كاجهاى سياه تو و در دل تخته سنگهاى درهمى كه بر روى امواج خروشانت سايه افكندهاند اين خاطرهء محبوب باقى بماند . بگذار كه در دل نسيم فرح بخشى كه مىلرزد و مىگذرد ، در ميان زمزمهء امواج لاجوردين تو كه به ساحل بر مىخورد و باز مىگردد ، در نور سيمين ماه كه سطح تو را نقره گون مىكند اين يادگار زيبا جاى داشته باشد . بگذار تا نالهء باد ، زمزمهء نى ، عطر دلاويز هواى تو و بر آن چه كه مىتوان شنيد و ديد و بوييد ، بگويند : آن دو همديگر را دوست داشتند » ( 1 ) « سلام بر تو اى مرگ اى نجات بخش آسمانى اى پاسبان دروازهء ابديت . . . هرگز بازوان تو با تيغ قهر و كين مسلح نگشته ، هرگز در ديده گان تو برق خونخوارى و ستيزه گرى ندرخشيده ، هرگز پيشانى تو نشان ستم و خيانت در خود
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 56
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٥٦
هامش
( 1 ) نغمه هاى شاعرانه ، ص 125 - 126 . .