تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 55

مساهمون:

ص٥٥

موجهاى كف آلودهء خويش را بر پاهاى نازنين او نثار مىكردى به ياد دارى ؟ يك شب من و او به آرامى در روى آبه‌اى تو پارو مىزديم . در زير آسمان و روى آب هيچ صدايى به جز زمزمهء پاروى قايق رانان كه امواج دل پذيرت را برهم مىزند شنيده نمىشد . ناگهان انعكاس آهنگى كه از نزديك ساحل بر مىخاست امواج ترا به سوى خويش متوجه ساخت و آوايى كه نزد من بسى عزيز است چنين گفت : اى زمان از گردش بايست ، واى ساعات وصال از گذشت بمانيد ، بگذاريد لختى چند به آسودگى لذات شيرينترين روزهاى عمر خويش را بچشيم . بىچارگانى كه پيوسته آرزوى مرگ مىبرند فراوانند برويد و بر آنان بگذريد و ايام محنتشان را زودتر به پايان رسانيد برويد و دمى نيك بختان را فراموش كنيد . ولى افسوس كه بىهوده از عمر فرصت مىطلبم ، زيرا دور زمان از دست من فرار مىكند و مىگريزد . به شب مىگويم : اندكى آهسته تر بگذر و سپيدهء بامدادى براى محو آن سر از پشت افق بدر مىكند . پس بياييد يكديگر را دوست بداريم و شادمان باشيم ، زيرا نه براى درياى زمان كناره‌اى است و نه براى انسان مغروق پناهگاهى همه چيز مىگذرد و ما را به سرعت به سمت وادى عدم مىكشاند » ( 1 ) « اى روزگار حسود آيا ممكن است كه دقايق مستى و خرمى كه در آنها فرشتهء عشق به كام ما بادهء سعادت فرو مىريزد با همان آرامش روزهاى تيره بختى از چنگ ما بگريزند ؟ آيا هرگز نخواهيم توانست از اين ايام پر سعادت لااقل اثرى در نزد خود نگاه داريم ؟ آيا اين روزگار خوشى براى هميشه ناپديد مىگردد و اين دوران شادمانى براى ابد نابود مىشود ؟

هامش
( 1 ) نغمه هاى شاعرانه ، ص 201 - 203 . .