تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 52

مساهمون:

ص٥٢

و چيزى به جز آرزوهاى در خاك رفتهء خويش نمىبيند . زمانى كه رشتهء استوار محبت چون تار سستى درهم مىگسلد و بندى كه آخرين پيوند او با روى زمين است پاره مىشود . موقعى كه انبوه مصايب روح ما را از هر سو در بر مىگيرد و پنجهء زورمند غم گلويمان را مىفشارد . وقتى كه در آسمان ظلمانى آينده كمترين نور اميدى نمىدرخشد و در جام عمر به جز شرنگ جان گزا فرو نمىريزد - اى خداوند در آن وقت است كه نام پر جلال تو در خاموشى دل من طنين مىافكند و دست تواناى تو با قدرت بىپايان خويش بار كمر شكنى را كه بر پشت من جاى دارد بر مىدارد . اى خداى بزرگ چگونه مىتوان نداى پر نوازش تو را با گفته هاى سرد و رياكارانهء ديگران برابر نهاد ؟ اينان همه هنگامى سخن مىگويند كه دريچه هاى دل از هر سو بر روى شادمانى و خرمى گشوده است ، ليكن تو وقتى تسلى آغاز مىكنى كه از هيچ روزنه بر فضاى ظلمانى قلب بشر فروغى نمىتابد ارادهء مقدس تو ما را از دنياى تيرهء ياس و محنت بدر مىبرد و دريچهء آسمان اميد را برويمان مىگشايد ، پردهء تاريك غم را از پيش چشممان بر كنار مىزند و ما را بر چشمهء نور و صفا رهبرى مىكند . آنان كه پيوسته ما را افسرده ديده بودند بدين شادمانى بىجهت مىنگرند و لبخند ما را مىبينند ، آن گاه با شگفتى از خويش مىپرسند : اين شادى از كجا آمده است ؟ » ( 1 ) « كودكى پاى بر زمين مىگذارد و گرد و غبارى بر هوا بلند مىكند ، آيا بشر نيز به جز غبار ناچيزى است كه از صحراى عدم برخاسته و لختى در فضاى وجود به گردش در آمده است ؟ اين همه را گفتم و بر اطراف خويش نظر دوختم ، همه جا آرام و خاموش بود . با خود انديشيدم :

هامش
( 1 ) نغمه هاى شاعرانه ، ص 162 تا 168 . .