تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 559

مساهمون:

ص٥٥٩
پاى تو در گل فرو رفته ، ولى همان گل براى من گل است . آن چه كه براى تو ماتمزا و اندوهبار است . براى من عين شادى و نشاط است ، جسم من در روى زمين ساكن و با تو همنشين است ، ولى در همان حال روح من مانند ستارهء زحل در آسمان هفتم قرار دارد . اين كه مىبينى همنشين تو شده‌ام - من نيستم ، آن سايهء من است ، پايه و اساس موجوديت من ما فوق اين انديشه هاى معمولى است كه در سر مىپرورانى ، زيرا من از تنگناى انديشه ها گذشته و در ما فوق انديشه ها ره نوردى مىكنم . من با حالت روحانى كه دارم انديشه را محكوم خود كرده‌ام ، نه اين كه من محكوم تفكرات واقع شوم ، چنان كه بنا بر ساختمان حكمفرمايى و سازندگى دارد نه ساختمان بر بنا . اين كه مىبينى همهء مردم خسته و دايما در اندوه غوطه ورند ، براى اين است كه خود را سخريهء انديشه قرار داده‌اند . اين كه گاهى خود را در اختيار انديشه مىگذارم ، واقعاً محكوم انديشه نيستم ، زيرا هر موقع كه بخواهم خود را از انديشه برهانم مىتوانيم . مثل من و انديشه همان مثل پرندهء اوج پرواز است و مگس ناچيز ، مگس انديشه را بر من راهيابى نيست . گاه گاهى خودم را از اوج اعتلاى روحى از روى عمد پايين مىآورم ، تا ناتوانان دور من گرد آيند . باز اگر از دون صفتان پستى طلب ملالى پيدا كنم ، مانند پرندگانى كه با صفها به پرواز در ميادين ، پر و بالى گرفته و به پرواز درمىآيم . بال و پرى كه دارم عاريتى نيست و از ديگران نگرفته‌ام كه مجبور شوم با سريش به خودم بچسبانم ، بلكه بال و پر من از ذات خودم روييده است . پرى كه براى حضرت جعفر طيار داده شده است ، او را در فضاى ابديت به پرواز و جريان در آورده است ، در صورتى كه بال و پر جعفر طرار [ نابكار ] عاريتى است اين مطلب براى كسى كه آن را نچشيده است مجرد ادعا است ، ولى در نزد ساكنان افق