تشنيع كردن صوفيان بر آن صوفى كه بسيار مىگويد
( ( 3506 ) ) صوفيان بر صوفئى شنعت زدند
پيش شيخ خانقاهى آمدند
( ( 3507 ) ) شيخ را گفتند داد جان ما
تو از اين صوفى بخواهاى پيشوا
( ( 3508 ) ) گفت آخر چه گله است اى صوفيان
گفت اين صوفى سه خو دارد گران
( ( 3509 ) ) در سخن بسيار گو همچون جرس
در خورش افزون خورد از بيست كس
( ( 3510 ) ) ور بخسبد هست چون اصحاب كهف
صوفيان كردند پيش شيخ زهف
( ( 3511 ) ) شيخ رو آورد پيش آن فقير
كه به هر حالى كه هست اوساط گير
( ( 3512 ) ) در خبر خير الامور اوساطها
نافع آمد ز اعتدال اخلاطها
( ( 3513 ) ) گر يكى خلطى فزون شد از عرض
در تن مردم پديد آيد مرض
( ( 3514 ) ) بر قرين خويش مفزا در صفت
كان فراق آرد يقين در عاقبت
( ( 3515 ) ) نطق موسى بود با اندازه ليك
هم فزون آمد ز گفت يار نيك
( ( 3516 ) ) آن فزونى با خضر آمد شقاق
گفت رو تو مكثرى هذا فراق
موسيا بسيار گويى در گذر
چند گويى رو وصال آمد بسر
( ( 3517 ) ) موسيا بسيار گويى دور شو
ور نه با من گنگ باش و كور شو
( ( 3518 ) ) ور نرفتى وز ستيزه شسته اى
تو به معنى رفته و بگسسته اى
رو بر آنها كه هم جفت تواَند
عاشقان و تشنهء گفت تواَند
( ( 3519 ) ) چون حدث كردى تو ناگه در نماز
گويدت سوى طهارت رو بتاز
( ( 3520 ) ) ور نرفتى خشك جنبان مىشوى
خود نمازت رفت بنشين اى غوى
( ( 3522 ) ) پاسبان بر خوابناكان بر فزود
ماهيان را پاسبان حاجت نبود
( ( 3523 ) ) جامه پوشان را نظر بر گازر است
جان عريان را تجلى زيور است
( ( 3524 ) ) يا ز عريانان به يك سو باز رو
يا چو ايشان فارغ از تن جامه شو
( ( 3525 ) ) ور نمىتانى كه كل عريان شوى
جامه كم كن تا ره اوسط روى