اينان هيچ حقيقتى را قبول نداشتهاند ، بعضى از آنان تنها به وجود ( من ) معتقد بود و تمام جهان هستى را جز خيال و پندار چيزى نمىدانست ، بعضى ديگر حتى در وجود واقعى خود هم تشكيك مىكرد . به هر حال براى آنان نه دريافتهاى وجدانى و عقلانى قانع كننده بود و نه مشهودات حسى .
جلال الدين نفس را در بيت فوق به اين گروه تشبيه مىكند و مىگويد : نفس سوفسطايى است نه دليل مىپذيرد و نه حجت ، براى نفس چارهاى جز ضربهء كشنده وجود ندارد .
در اين تشبيه بايستى كمى دقت شود ، زيرا سوفسطايى قضيه مىسازد و براى نفى دريافتوجدانى و عقلانى و تخريب مشهودات حسى دليل مىآورد ، در صورتى كه نفس يعنى خود طبيعى نه قضيهاى مىسازد و نه استدلالى مىكند . نفس بدان جهت كه خود طبيعى است تنها تحريك مىكند و به عبارت ديگر نفس عمل مىكند و با استدلال كارى ندارد ، زيرا نفس يعنى خود طبيعى جز يك حالت تركيب يافتهء غرايز فعال حيوانى ما چيز ديگرى نيست .
بلى تنها راهى كه براى تصحيح مطلب جلال الدين وجود دارد اين است كه : وقتى كه ( من ) انسانى مهارى بر فعاليت غرايز حيوانى نزد ، تدريجاً قواى عقلانى و دريافتهاى انسانى نيز تحت سيطرهء نفس قرار مىگيرد ، گويى همه آنها كارگردانان نفس شدهاند ، بنا بر اين اگر عقل در اين وضع نفسانى استدلال كند ، مطابق تمايل نفس انجام خواهد داد كه جز تمايل و اشباع نفس كارى ندارد . در اين صورت استدلال حقيقت خود را از دست خواهد داد ، زيرا تمام هدف و وسايلى كه در استدلال عقل منظور خواهد گشت مربوط به غريزهء حيوانى است ، از اين راه مىتوان گفت : نفس جز سفسطه كارى ندارد و جوابى براى سفسطه بازى غير از راندن سفسطه باز و بىاعتنايى به او ديده نمىشود .
تفسير ابيات
درويشى با جمعيتى در كشتى نشسته و به بسترى از لباسهاى مرد ديگرى تكيه داده