مضاعف مىبخشد ؟ اما محبت چيست ؟ : در اينجا قلم مىكشند و دفتر بسته مىشود و دهان من كه براى انكار گشوده شده بود از ترس كفر گويى خاموش مىگردد براى توصيف اين كلمه نامى در دست نيست . بايد از خودش كمك خواست تا خويش را به اسمى بستايد .
عشق چيست ؟ : برقى كه خرمن وجود بشر را آتش مىزند ، نيرويى كه ارابهء روح ما را به حركت مىآورد ، جرقهاى كه از كانون عظيم آسمانها در قلب ناچيز انسان فرود مىآيد ، گردونهء آتشينى كه ما را به منزلگه خدايان رهبرى مىكند ، صاعقهاى كه تار و پود وجود را درهم مىريزد ، نورى كه صحنهء تيرهء حيات را روشنى مىبخشد ، شعلهء خموشى ناپذيرى كه دو قلب فنا شدنى را درهم مىآميزد و از آن ميان جز يك روح بيرون نمىآورد .
اگر اين روح خود نيز محكوم به فنا نبود ، اگر مانند آتشى كه از روز اول نشان آن قرار دادند ، شعلهء آن هنگام بر افروختن خودش را نمىسوخت ، مىتوانست همه چيز را فرا گيرد ، همه چيز را جان بخشد و همه را جاودانى و ابدى سازد ، ليكن هنگامى كه اين آرزوها و اميدها صورت حقيقت يافت و پس از يك عمر رنج و مرارت شاهد مقصود پرده از رخ بر افكند ، ناگهان نوبت مرگ فرا مىرسد و يك بار ديگر به تمسخر پر غرور بشرى لبخند مىزند ، ستارهء فروزان اميد را ابر فنا مىپوشاند و شمع درخشندهء آرزو را تند باد اجل خاموش مىكند موج زمان كه ما را به سرعت به همراه خود مىبرد ، هرگز منتظر نمىشود كه درخت شادمانى بشرى لحظهاى چند بر روى مسير آن ريشه دواند و گل دهد .
اى نسل ناپايدار آيا باز هم انتظار دارى كه بر كنار امواج مهيب اين سيل خروشان تخمى بكارى و حاصلى بدروى ؟ افسوس چقدر دامنهء اختيارات بشرى در مقابل قواى طبيعت كوتاه و ناچيز است
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 47
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٤٧