تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 46

مساهمون:

ص٤٦

« زمين چيست ؟ زندانى متحرك ، منزلگاهى تنگ ، كشتى بىبادبان ، سراپردهاى حقير كه دست آفريننده اش يك روزه در بيابان بىپايان فضا بر افراشت و در دور زمان در سه قدم سراسر آن را در نورديد . اين ذرهء حقير در دستگاه عظيم خلقت چه مقامى دارد ، همان مقامى كه براى يك دور گردش عقربك ساعت در برابر ابديت و يك قطره آب در پيش اقيانوس لا يتناهى متصور تواند بود . » ( 1 ) » هر چيز در روى اين كره خاكى ويران مىگردد و ناپديد مىشود ، از سراسر اين قصر عظيم و كاخهاى پر رفعت هيچ نمىماند به جز تودهء گل ولايى كه در آن همه چيز يك نواخت است و در عين حال همه چيز به سرعت تغيير مىكند . زندگى چيست ؟ : بيداريى كه تنها يك لحظه طول مىكشد و دوباره به خواب مىپيوندد . فاصلهء كوتاهى كه تولد و مرگ را از هم جدا مىكند . جامه‌اى كه يك لحظه روح جاودانى با حقارت بر تن مىپوشد ، نامى كه منشى تقدير با بىاعتنايى رقم مىزند ، پرسشى كه در پى آن پاسخى گفته نمىشود ، انديشه‌اى كه آغاز ناگشته انجام مىپذيرد و هرگز به مرحلهء حل معما نمىرسد ، جرقه‌اى كه در تاريكى شب مىدرخشد و ناپديد مىگردد ، برقى كه از ميان ظلمت خارج مىشود و در آغوش ظلمت فرو مىرود ، سرمايهء ناچيزى كه دور زمان به بشر امانت مىدهد و باز مىگيرد ، اسمى كه شايستگى احترامى را كه بدان مىگذارند ندارد . شهرت چيست ؟ : كلام مبهمى كه بىهوده تكرار مىشود ، خيالى واهى كه بر غرور بشرى لبخند مىزند . رؤياى بىاصل كه موجودات فنا پذير را دل خوش مىكند نامى كه گاه پر هياهو و گاه آرام و خاموش از دهانى به دهان ديگر مىرسد و آخر در فراموشى جاودان فرو مىرود ، شهد زهر آلودى كه روح ما يك باره بر سر مىكشد و از پاى در مىافتد ، بادهء زهر آگينى كه نوشندهء خود را به جاى حيات جاودان مرگ

هامش
( 1 ) نغمه هاى شاعرانه ، ص 145 . .
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 46 | محمد تقي جعفري